بر بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بر بردن . [ ب َ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) افراشتن . بالا بردن : گنبدی نهمار بر برده بلند نش ستون در زیر و نه بر سرش بند. رودکی . پوپک دیدم بحوالی سرخس بانگک بر برده به ابر اندرا. رودکی . زنی آنگه بشصت پایه حصار بر برد چون عجب نباشد کار. ناصرخسرو. تن زمینی است میارایش وبفکن بزمین جان سماوی است بیاموزش و بر بر بسماش . ناصرخسرو. تخت پایه چنان توان بر برد که چو افتی ازو نگردی خرد. نظامی . الوداع ای دوستان من مرده ام رخت بر چارم فلک بر برده ام . مولوی . ◄ ظاهر شدن و طلوع کردن آفتاب . (ناظم الاطباء).