بر در
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بر در. [ ب َ دَ ] (حرف اضافه + اسم ) بالای در. زبر در. ◄ بسوی در. (ناظم الاطباء). ♦ بر در آمدن ؛ سوی در آمدن . (ناظم الاطباء). ♦ بر در جلال زدن ؛ کنایه از خشمناک شدن . (آنندراج ) (مجموعه ٔ مترادفات ) : بر در جلال زدند و ریشش گرفته کشیدند. (نعمت خان عالی از آنندراج ). ♦ بر در زدن ؛ بیرون شدن . (ناظم الاطباء). کنایه از بیرون رفتن . (آنندراج ) : شکوفه چو از شاخ او سر زده غم از صحن این باغ بر در زده . طغرا (از آنندراج ). بر در شارع صدقافله ٔ تفرقه است زود بر در زن از آن خانه که در بسیار است . صائب (آنندراج ). ۩ بیرون راندن . بیرون کردن : پسر او فرخشاه برجای پدر نشست و احوال او.... در اضطراب افتاد و سرهنگان غلبه نمودند و حشم غُز را از شهر بر در زدند. (المضاف الی بدایع الازمان ص ٦). ۩ حمله بر در خانه ٔ کسی بردن . ۩ متصل ساختن به دهانه ٔ چیزی و مدخل آن ساختن . رجوع به ترکیب بردرزده شود. ♦ بردرزده ؛ مقفل . قفل بر در آن نهاده : رسته ها بینم پرمردم و درهای دکان همه بربسته و بردرزده هریک مسمار. فرخی . ۩ دهانه ٔ کیسه ٔ یا خریطه را یعنی کیسه های محتوی نامه ها را بند کشیدن یا حلقه نهادن و متصل ساختن . نظیر لاک و مهر و نخ کشی شده ٔ امروز در محمولات و کیسه های پستی یا شاید مهر شده با گل مختوم . (یادداشت بخط مؤلف ) : اسکدار بیهقی رسید حلقه ها برافکنده و بر درزده . (تاریخ بیهقی ص ٣٤٩ چ ادیب ). چاشتگاه اسکداری رسید حلقه افکنده و بردرزده .(تاریخ بیهقی ص ٥٥٣). استادم آن را بستد و بگشاد و یک خریطه همه بردرزده . (تاریخ بیهقی ص ٥٥٣). نماز دیگرپیش امیر نشسته بودم اسکدار خوارزم به دیوان آورده بودند حلقه برافکنده و بر در زده، دیوانبان دانسته بود که هر اسکداری که چنین رسد سخت مهم باشد آن را بیاورد و بگشادم نامه ٔ صاحب برید ما بود. (تاریخ بیهقی ). ♦ بر در شدن ؛ بیرون شدن . بیرون زدن . بیرون آمدن . ♦ بردر عرفان زدن ؛ بی حجاب شدن و ترک شرم و حیا کردن . (ناظم الاطباء). از حجاب و شرم برآمدن . (غیاث ). ♦ بردرنشین ؛ سائل . گدای مقیم بر در خانه ها : تو هم بر دری هستی امیدوار پس امید بردرنشینان برآر. سعدی . ♦ بر درنهادن ؛ راندن و بیرون کردن . (از ناظم الاطباء). کنایه از بیرون کردن . (آنندراج ). از خانه راندن : این منم کاختر بصد خواری مرا بردر نهاد بازم اکنون با هزاران ناز در بر می کشد. سیداشرف . کرا مرده از خانه بر در نهند کرا تاج اقبال بر سر نهند. نظامی . زاغ سیاه دل را بر در نهاد بلبل چون دید دم طاوس گشته پر حواصل . کمال اسماعیل (از آنندراج ).
بردر. [ ب َ دَ ] (اِ) مخفف برادر است . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ).برادر و سرور. (ناظم الاطباء). رجوع به برادر شود.