بر کرسی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بر کرسی . [ ب َ ک ُ] (حرف اضافه + اسم ) به روی کرسی . (ناظم الاطباء). ♦ بر کرسی نشاندن ؛ کنایه از خوب و نیک سامان دادن و بفعل آوردن کاری باشد. (برهان ) (انجمن آرا). کار را خوب نظام و سامان دادن . ۩ مقام و منزلت دادن : اول از بالای کرسی بر زمین آمد سخن پس سخن را باز بالا برد و بر کرسی نشاند. ؟ ♦ بر کرسی نشاندن حرف ؛ از عهده ٔ دعوی خودبرآمدن و حرف خود را راست ساختن . (آنندراج ). به کرسی نشاندن . ♦ بر کرسی نشستن، بر کرسی نشاندن ؛ از عهده ٔ دعوی برآمدن و حرف خود را راست ساختن و راست شدن . (آنندراج ) : نظر بر پایه ٔ عرش خموشی میتوان گفتن سخن هر جا که بر کرسی نشیند بر زمین افتد. اسد عریان (از آنندراج ).