برآوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برآوردن . [ ب َ وَ دَ ] (مص مرکب ) برداشتن . (ناظم الاطباء). بلند کردن . (آنندراج ). رفع. بالا بردن . بربردن . بردن به سوی بالا : درآید از آن پشت اسبش بزیر بگیرد درفش و برآرد دلیر. فردوسی . بدست خاطر روشن بنای مشکل را برآوریم بچرخ و بزرّ بنگاریم . ناصرخسرو. فرود آوردی آنچش خود برآوردی گسستی هرچه کان را خود بپیوستی . ناصرخسرو. همه بلند برآرند پس فرو فکنند همه فراوان بدهند و باز بستانند. مسعودسعد. و هشتاد کنگره در هوا برآورد. (قصص ). و بالای دیوار آن بهشت سیصد گز برآوردند. (قصص ). ♦ برآوردن آواز ؛ برکشیدن آواز. آواز خواندن : فروبرده مستان سر از بیهشی برآورده آواز خنیاگران . منوچهری . ز رود آواز موزون او برآورد غنا را رسم تقطیع او درآورد. نظامی . ♦ بانگ برآوردن ؛ بانگ کردن و آواز خواندن : بوی برآمیخت گل چو عنبر اشهب بانگ برآورد مرغ با ژخ طنبور. منجیک . ۩ بانگ و نعره زدن . فریاد کردن : جمله درشوریدند و بانگ برآوردند. (تاریخ بیهقی ). و فرمود تا بانگ برآوردند و طبل بازها فروکوفتند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). ♦ برآوردن جوش ؛ جوش و خروش کردن : چو گرگین شنید این برآورد جوش بدو گفت پیش آی و بگشای گوش . فردوسی . تهمتن چو این گفتش آمد بگوش برآورد چون شیر غرّان خروش . فردوسی . خروشی برآورد گرگین چو شیر بدو گفت کای نامدار دلیر. فردوسی . ناگاه برآرند ز کنج تو خروشی گردند همه جمله و بر ریش تو شاشه . (از فرهنگ اسدی ). ♦ برآوردن حدیث ؛ عنوان کردن و گفتن آن : پس از نام خدا و نام پاکان برآورده حدیث دردناکان . نظامی . ♦ برآوردن دود از چیزی یا کسی ؛ تباه کردن و سوختن و از بین بردن آن : سوی دشت خرگاه تازیم زود ز افغان و لاچین برآریم دود. فردوسی . ♦ برآوردن سر از خواب ؛ بیدار شدن . از خواب برخاستن : چنین گفت با شیده افراسیاب که چون سر برآرد سیاوش ز خواب . فردوسی . ♦ برآوردن سرود ؛ سرود نواختن . سرود خواندن . خواندن با آواز بلند. (یادداشت مؤلف ) : ببربطچو بایست بر ساخت رود برآورد مازندرانی سرود. فردوسی . زننده دگرگون بیاراست رود برآورد ناگاه دیگر سرود. فردوسی . ♦ برآوردن صفیر ؛ صفیر زدن . سوت زدن : بلبل به شاخ سرو برآرد همی صفیر ماغان به ابر نعره برآرند از آبگیر. منوچهری . ♦ برآوردن غریو ؛ بانگ و نعره زدن : تهمتن چو بشنید گفتار دیو برآورد چون شیر جنگی غریو. فردوسی . ♦ برآوردن گرد از کسی یا چیزی ؛ کنایه از کشتن، تباه و نابود و نیست کردن آن : اگر کشته گردد بدشت نبرد برآرد ز ما نیز بهرام گرد. فردوسی . سزای گنه بین که یزدان چه کرد ز دیو وز جادو برآورد گرد. فردوسی . شما نیز باید که هم زین نشان برآرید گرد از سر سرکشان . فردوسی . بس اندک سپاها که روز نبرد زبسیار لشکر برآورد گرد. (گرشاسب نامه ). از صومعه رختم بخرابات برآرید گرد از من و سجاده و طامات برآرید. سعدی . نه این گنج ها گرد من کرده ام که گرد از بزرگان برآورده ام . ؟ ♦ برآوردن گرد به ... ؛ بپا کردن گرد... برانگیختن گرد به هوا : همانم که با تو من اندر نبرد بگردون برآورده ام تیره گرد. فردوسی . ♦ برآوردن ناله ؛ زاری کردن بنالیدن : زدی بر پای آن صورت بسی بوس برآوردی ز عشقش ناله ٔ کوس . نظامی . ♦ برآوردن نام ؛ نامور ساختن . بلندآوازه کردن . مشهور کردن : بجویم بدین آرزو کام تو برآرم ز گردنکشان نام تو. فردوسی . کند تازه پژمرده کام ترا برآرد بخورشید نام ترا. فردوسی . برآورد از سپیدی تا سیاهی ز مغرب تا بمشرق نام شاهی . نظامی . هرکه در مهتری گذارد گام زین دو نام آوری برآرد نام . نظامی . ♦ برآوردن نعره ؛ نعره زدن : بخندید از گفته اش کوهزاد برآورده نعره بر او رو نهاد. فردوسی . ♦ دست برآوردن ؛ بلند کردن دست . بالا بردن دست به علامت دعا کردن تا برابر صورت : رسول دست برآورد و گفت بار خدایا مرا معاونت کن در جان کندن که سخت است . (قصص الانبیاء). از ما بپذیر که تو شنوایی بدعای من و دانایی به احوال من دیگر دست بدعا برآورد و گفت ... (قصص الانبیاء). امروز مکش سر ز وفای من و بندیش زان شب که من از غم بدعا دست برآرم . حافظ. ۩ اقدام و سعی و کوشش کردن . جهد کردن : و حبشه را شکستند و شمشیر در ایشان بستند و اهل یمن دست برآوردند و یک تن را از حبشیان زنده نگذاشتند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). مخسب ای دیده چندین غافل و مست چو بیداران برآور در جهان دست . نظامی . به عیاری برآر ای دوست دستی برافکن لشکر غم را شکستی . نظامی . نواقبالی برآرد دست ناگاه کند دست دراز از خلق کوتاه . نظامی . ♦ دست جفا برآوردن ؛ جفاکاری و ستم آغاز کردن : چه کرده ام که مرا پایمال غم کردی چه اوفتاد که دست جفا برآوردی . خاقانی . ♦ دم برآوردن ؛ دمیدن . ندا و آواز دردادن : چون هاتف صبح دم برآورد ازکوه شفق علم برآورد. نظامی . ♦ رستخیز برآوردن ؛ رستخیز و قیامت بپا کردن . هنگامه راه انداختن . به نیستی و نابودی کشاندن : ز باره چو بگذاردی تیغ تیز ز دیوان برآوردی او رستخیز. فردوسی . ♦ زاری برآوردن ؛ زاری کردن : برآورد زاری که سلطان بمرد جهان ماند و خوی پسندیده برد. سعدی . ♦ زبان برآوردن ؛ آواز برآوردن : برآورد پیر دلاور زبان که ای حلقه در گوش حکمت جهان . سعدی . ♦ سر برآوردن ؛ سربلند کردن . سر راست کردن . مقابل فروبردن و بزیر افکندن : و امیرالمؤمنین سر فرودافکند و زمانی ببود باز سر برآورد. (تاریخ سیستان ). سید بگریست و باز سر برآورد. (قصص الانبیاء). یک روز جماعتی پیش شیخ درآمدند شیخ سر فروبرده بود برآوردو گفت . (تذکرةالاولیاء عطار). شیخ اندرین فکرت زمانی فرو رفت و پس از تأمل بسیار سر بر آورد و گفت . (گلستان ). ۩ سر افراختن . سر بلند کردن . مباهات کردن . فخر کردن : برو تنها دم از شادی برآور چو سوسن سر به آزادی برآور. نظامی . بخرسندی برآور سر که رستی بلائی محکم آمد سرپرستی . نظامی . سر برآور بسر فراختنی در جهان خاص کن بتاختنی . نظامی . ♦ سر بسوی آسمان برآوردن ؛ بلند کردن سر سوی آسمان برای دعا یا نفرین کردن : کی نامور سر سوی آسمان برآورد و بد خواست بر بدگمان . فردوسی . ♦ کف برسر آوردن ؛ انباشتن . پر کردن : بخار دیگ چون کف بر سر آرد همه مطبخ بخاکستر برآرد. نظامی . ◄ طالع کردن : کنون چون برآرد سپهر آفتاب سر شاه بیدار گردد ز خواب . فردوسی . ♦ سر برآوردن روز ؛ پدیدار گشتن آفتاب . طلوع کردن خورشید : روز از سر مهر سر برآورد و آفاق به مهرسر درآورد. نظامی . ◄ بردن . نقل کردن : از صومعه رختم بخرابات برآرید گرد از من و سجاده و طامات برآرید. سعدی . ◄ رفعت دادن . ترقی دادن .بالا بردن . برکشیدن . بربردن . برنشاندن : شاهم بر گاه برآرید، گاه بر تخت زرین تختم در بزم برآرید بزم اندر نو کرد شاه . (از خسروانیات ). چو بر دین کند شهریار آفرین برآرد ورا پادشاهی و دین . فردوسی . یکی را برآری و شاهی دهی یکی را به دریابه ماهی دهی . فردوسی . آنرا که برآورده ٔ تو بود برآورد وز جمله ٔ یاران دگر کرد مقدم . فرخی . اعدات را بلطف برآر از زمین بچرخ تا قدر تو ببینند آنگه فروگذار. سوزنی . و اگر برادرها تو را در چاه چهل گز انداختند من ترا بر تخت چهل گز برآوردم . (قصص الانبیاء). الهی نظری بر این تنگ حوصلگان نمای که تو غفاری واکرم الاکرمین که همه یک دل و یک زبانند که مرا فرو خواهی گذاشت و نخواهی آمرزید، مرا بستیز ایشان برآورد. (تذکرةالاولیاء عطار). ♦ برآوردن بماه ؛ بماه رسانیدن : گر او را فرستی بنزدیک شاه سرشاه ایران برآری بماه . فردوسی . ◄ برافراشتن ؛ برافراختن . قائم کردن . راست کردن . افراختن . (ناظم الاطباء) : زر فسانید بر پیلان جرسهای مدارا را برآرید آن فریدون فر درفش چرخ بالا را. عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٣٢٤). نخستین گفت کای دارای عالم برآورده علم بالای عالم . نظامی . ♦ برآوردن درفش ؛ افراشتن درفش : چو خورشید تابان برآرد درفش چو زر آب گردد زمین بنفش . فردوسی . اکنون چنان باش که شقه های خیمه ات را چون فروگشایند جایی دیگر بازتوانی گشاییدن و برآوردن . (کتاب المعارف ). ◄ آماسانیدن . بالا آوردن : شراب مویزی آنچه تیره بود مانند شراب سیاه باشد و بد گوارد و سودا برانگیزد و باد در شکم افکند وشکم برآورد. (نوروزنامه ). ◄ انباشتن و پر کردن . (ناظم الاطباء) : بخار دیگ چون کف بر سر آرد همه مطبخ به خاکستر برآرد. نظامی . ◄ ساختن . عمارت کردن . (آنندراج ). بناء. بنیان . بنیه . بنایه . تبنیه . افراختن بنا. مرمت کردن . تعمیر کردن . (ناظم الاطباء). بنا کردن . برآوردن دیوار یا بنا و خانه ؛ بالا بردن آن . ساختن آن . برآوردن چاه را؛ سنگ چین کردن آن : زیر خاک اندرون شدند آنان که همه کوشکها برآوردند. رودکی . ذوالقرنین آنجا رفت و بنگریست پس از این مردمان آهن خواست و روی گداخته سدی برآورد سخت محکم ... (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). پلی بود بر کناره ٔ مداین آن را نیز آب برد و پرویز آن را دو بار عمارت کرد و برآورد و... (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). نخستین بنا خانه ٔ بیت المعمور بود... ابراهیم را بفرمود تا با اسماعیل بایستاد و دیگر باره برآوردند و نو کردند چنانکه اکنون است . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). خود برآورد و باز ویران کرد خود طرازید و باز خود بفسرد. خسروی . ای منظره و کاخ برآورده بخورشید تا گنبد گردان بکشیده سر ایوان . دقیقی . که بی خاک و آبش برآورده ام نگه کن بدو تاش چون کرده ام . دقیقی . برآرم یکی شارسان فراخ بدو اندرون باغ و ایوان و کاخ . فردوسی . که خان حرم را برآورده بود بدو اندرون رنجها برده بود. فردوسی . برآرنده ٔ ماه و کیوان و هور نگارنده ٔ فرّ و دیهیم و زور. فردوسی . یکی دژ برآورده در کوهسار تو گفتی سپهرستش اندر کنار. فردوسی . یکی کاخ زرین ز بهر نشست برآورد بالاش را بر دو شست . فردوسی . یکی شارسانی برآورد شاه پر از برزن و کوی و بازارگاه . فردوسی . نشست اندر آن شهر از آن کرده بود که کندز فریدون برآورده بود. برآورده در کندز آتشکده همه زند و استا بزر آژده . فردوسی . برآرنده ٔ گرد گردان سپهر همو پروراننده ٔ ماه و مهر. عنصری . در باغ ... فرمود تا خانه ای برآوردند خواب قیلوله را. (تاریخ بیهقی ). بنای آسمان و سقف گردون برآرد صانعی استاد و رهبر. ناصرخسرو. و به بست فرمان داد تا نه گنبدبرآوردند. (تاریخ سیستان ). و هم به بست خضرائی که بر در ایوانست بطرف میدان برآورد. (تاریخ سیستان ). و امیر ابوالفضل فرمود تا باره ٔ سیستان نو برآوردن گرفتند. (تاریخ سیستان ). بشاه سیامک نگر کاین سرای برآورد و این کاخ شاهانه جای . (گرشاسب نامه ). تا مدت سیصد سال مدام کار کردندی تا بوستانی بدین صفت برآورند. (قصص الانبیاء). و خاک آن بدریا انداختند و از آنجا که آب بود چهل گز بسنگ مرمر برآوردند. (قصص الانبیاء). وخانهای ساختند و قصرها برآوردند چنانکه شهری شد. (قصص الانبیاء). بفرمود تا بناها از سیم و زر برآوردند.(قصص الانبیاء). آنگاه سلیمان بفرمود تا ستونها برآوردند. (قصص الانبیاء). و در میان شهر آنجا که مثلاً نقطه ٔ پرگار باشد دکه ای انباشته برآورده است . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). و در میانگاه آن گنبدی عظیم برآورده است . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). و این دیوارها از سنگ خاره برآورده است . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). و آنگه این بند برآورد از معجون صهروج و ریگ ریزه . (فارسنامه ). پس عثمان دیوار آن مسجد را بسنگ برآورد و ارزیز. (مجمل التواریخ و القصص ). و کیکاوس در بابل بناء بلند به هوا برشده برآورد. (مجمل التواریخ و القصص ). دیوار آن را بسنگ برآورد. (مجمل التواریخ و القصص ). و او را[ کاخ ] بخار خدات بنا کرده است و زیادت از هزار سال است از برآوردن کاخ . (تاریخ بخارای نرشخی ). باز دیدم که جهان همچون سرایی و کوشکی است که اﷲ برآورده است . (کتاب المعارف ). آخر این جهان چون سرایی و کوشکی است که اﷲ برآورده است . (کتاب المعارف ). ♦ برآورده کردن ؛ ساختن . بنا کردن . بالا بردن : من اندر نهان زین جهان فراخ برآورده کردم یکی سنگلاخ . ابوشکور. ◄ بیرون آوردن . بیرون کردن . بدر کردن . خارج ساختن .برون نمودن . درآوردن . بیرون کشیدن . (ناظم الاطباء): ذر؛ برآوردن زمین نبات را. (منتهی الارب ) : تیر تو از کلات فرود آورد هزبر تیغ تو از فرات برآردنهنگ را. دقیقی . خدنگی که پیکان او ده ستیر ز ترکش برآورد گرد دلیر. فردوسی . آنگاه یکی ساتگنی باده برآرد دهقان و زمانی بکف دست بدارد. منوچهری . گر نبارد در چمن نم برنیارد از زمین خاک خاکستر شود دریا همه صحرا شود. ناصرخسرو. بگیریش ار همه در کام شیر است برآریش ارچه در سوراخ مار است . مسعودسعد. او را [ دانیال را ] با شیری در چاه کردند هیچ آسیبی نرسیدش پس برآوردندش . (مجمل التواریخ ). چو از من یاد کرد آن پاک دل مرد قرار از منزل خسرو برآورد. نظامی . من که بیک چشم زد از کان غیب صد گهر نغز برآرم ز جیب . نظامی . چونکه دندانها برآرد بعداز آن هم بخود گردد دلش جویای نان . مولوی . که تواند که دهد میوه ٔ رنگین از چوب یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار. سعدی . نبینی که چون گربه عاجز شود برآرد بچنگال چشم پلنگ . سعدی . گفت مرا با این جماعت چه حاجت به شمشیر است اگر خطائی کنند با این چوب دستی مغزشان برآرم . (منتخب لطائف عبید زاکانی ). دل را ز سینه در نظر دلستان برآر آیینه پیش یوسف از آیینه دان برآر. صائب . ♦ برآوردن باد سرد و باد و آه ؛ به نشانه ٔ حسرت و تأسف آه کشیدن : چو روی پدر دید خسرو بدرد برآورد از دل یکی باد سرد. فردوسی . چو بشنیددستان رخش گشت زرد برآورد از دل یکی باد سرد. فردوسی . چه بشنید شهرو از آن زن بدرد برآورد ازدل یکی باد سرد. فردوسی . شهنشه چو بشنید گفتار مرد برآورد پیچان یکی باد سرد. فردوسی . برآورد از جگر آهی شغبناک چو مصروعی ز پای افتاد بر خاک . نظامی . برآورد از جگر آهی چنان سرد که گفتی دورباشی بر جگر خورد. نظامی . برآورد از سر حسرت یکی باد که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد. نظامی . ♦ برآوردن از بیخ ؛ ریشه کن کردن . از بیخ و بن برکندن . از ریشه بیرون آوردن : نهالی بصد سال گردد درخت ز بیخش برآرد یکی باد سخت . سعدی . اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی برآورند غلامان او درخت از بیخ . سعدی . ♦ برآوردن جان ؛ زهوق روح کردن . مردن . قالب تهی کردن : آن کس که نه جان به تو سپارد آن به که ز غصه جان برآرد. نظامی (لیلی و مجنون ) چون تربت دوست در بر آورد ای دوست بگفت و جان برآورد. نظامی . ♦ برآوردن دمار ؛ هلاک کردن : نوروز ماه گفت بجان و سر امیر کز جان دی برآرم تا چند گه دمار. منوچهری . ♦ دم از جان کسی برآوردن ؛او را بیجان کردن : به یک حمله زیر و زبر کردمی دم از جان ایشان برآوردمی . فردوسی . ♦ دم برآوردن ؛ دم زدن : برو تنها دم از شادی برآور چو سوسن سر به آزادی برآور. نظامی . دم بی نفس تو برنیارم در خدمت تو نفس شمارم . نظامی . ♦ دم سرد برآوردن ؛ آه سرد از سینه کشیدن : دم سرد برمی آورد و آتش سینه را فروغ میداد. (سندبادنامه ). ♦ روان از جان کسی برآوردن ؛ او را کشتن : بدژخیم گوید که هم در زمان برآرد ز جانم بزودی روان . فردوسی . ♦ سر برآوردن از ؛ سر بیرون کردن از : جز از رستنی ها نخوردند چیز ز هرچ از زمین سر برآورد نیز. فردوسی . ♦ نفس برآوردن ؛ زیستن . دم زدن . دمخور و دمساز شدن : با اونفسی ز دل برآرم کز همنفسان کسی ندارم . نظامی . ♦ نفسی به آسانی برآوردن ؛ خوش و آرام و بی تشویش عمر بسر بردن : فرو گیر از سر بار این جرس را به آسانی برآر این یک نفس را. نظامی . ♦ نفس سرد برآوردن ؛ کنایه از حسرت خوردن : نفس سرد برآورد و اشک گرم از دیده فروریخت . (سندبادنامه ). ◄ انتزاع کردن . (آنندراج ). برکندن . (ناظم الاطباء). تفریغ؛ برآوردن مسئله ها را از اصل . (منتهی الارب ). ♦ برآوردن از عزا یا درآوردن ؛ بحمام بردن و جامه ٔ سیاه از او دور کردن و جامه ٔ غیر سیاه دادن سوگوار را به علامت خاتمت مدت عزای او و آن عادتاً یکسال است . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ تقلید کردن . ♦ برآوردن کسی را ؛ تقلید او را درآوردن . (یادداشت بخط مؤلف ). تقلید کردن . (برهان ) (ناظم الاطباء). چون کسی آواز و گفتار خود رابه چیزی [ یا کسی ] مانند کند گویند که فلان کس فلانی را بازخمد یعنی برآرد. (فرهنگ اسدی نقل از یادداشت بخط مؤلف ). ◄ ظاهر نمودن . ظاهر شدن . پیدا نمودن . (ناظم الاطباء). پدیدار شدن . پدیدار کردن . ظاهر آوردن : چون آهن که در خاک نمگین بماند زنگار برآرد. (سندبادنامه ). گه از خاکی چو گل رنگی برآرد گه از آبی چو ما نقشی نگارد. نظامی . ♦ برآوردن آبله یا دمل و یا سرخک ؛ از تن بثورات و مانند آن بیرون آمدن کسی را. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ رویاندن : شاخکی تازه برآورد صبا بر لب جوی چشم بر هم بزدی سرو سهی بالا شد. سعدی . ♦ برآوردن پر ؛ پر روئیدن بر : چو میروک را پای گردد هزار برآرد پر از گردش روزگار. عنصری . ۩ سرعت گرفتن . تیز دویدن : همه خاک مشکین شد از مشک تر همه تازی اسبان برآورده پر. فردوسی . ♦ برآوردن هستی ؛ وجود گرفتن : تو گندم کار تاهستی برآرد گیا خود در میان دستی برآرد. نظامی . ♦ دندان برآوردن ؛ دارای دندان شدن : چونکه دندانها برآرد بعد از آن هم بخود گردد دلش جویای نان . مولوی . ♦ ریش برآوردن ؛ به ریش آمدن . روییدن موی به صورت کسی : و کودک [ در سودان ] تا ریش برآرد برهنه باشد. (حدود العالم ). ♦ میوه و برگ برآوردن ؛ رویاندن میوه و برگ . برگ و میوه آوردن : بنشاندند که برگها و میوه های گوناگون برآوردی . (قصص الانبیاء). ◄ تربیت کردن . پرورش دادن . پروراندن . پروردن . (ناظم الاطباء). بارآوردن : که در زیر پرّت بپرورده ام ابا بچّگانت برآورده ام . فردوسی . پدرشاه و رستمش پرورده است به نیکی مر او را برآورده است . فردوسی . نشان کریمی و آزادگی است برآوردن مردم ممتحن . فرخی . زنان نازک دلند و سست رایند بهر خو چون برآریشان برآیند. (ویس و رامین ). و بفرمود تا اورا سواری آموزد و به هنر برآورد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). پس شاه در او نگاه کرد سر تا پای وی به چادر و موزه پوشیده بود گفت دختر خود را چرا چون خویشتن برنیاوردی . (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). چو مر بنده ای را همی پروری به هیبت برآرش کزو بر خوری . سعدی . فی الجمله پسر را بناز و نعمت پروردند و استاد ادیب را به تربیت او نصب کردند. (گلستان ). خردمند و پرهیزگارش برآر گرش دوست داری به نازش مدار. سعدی . هزار نخل بخون جگر برآوردم امید نیست که یک نوبتم ثمر بخشد. شانی تکلو. ◄ نهادن . (یادداشت بخط مؤلف ). گذاشتن . (یادداشت بخط مؤلف ) : نگه کرد هومان بدید از کران بگردن برآورد گرز گران . فردوسی . ◄ سد کردن . جلو گرفتن . استوار کردن رخنه : اثلال ؛ رخنه برآوردن . (منتهی الارب ) : همه رخنه ٔ پادشاهی به مرد برآری بهنگام پیش از نبرد. فردوسی . برآرم من این راه ایشان به رای به نیروی یاری ده رهنمای . فردوسی . بدو سوی لشکرش دو راه بود که بگریختن راه کوتاه بود برآورد ده رش به گل هر دو راه همی بود خود در میان سپاه . فردوسی . و عبداﷲ صابونی درهاء حصار با خشت برآورد. (تاریخ سیستان ). و از آن در سرای که قائم [ باﷲ ] را بیرون آوردند راه بیفکندند و بفرمود تا آن در را برآوردند و هنوز چنان است، ببازار صرافان بغداد، برگرفته . (مجمل التواریخ ). میرساند بوی می خود را به مخموران خویش گو برآرد محتسب با گل در میخانه را. صائب . مائیم و خیال تو که بر رغم حسودان راهی است که نتوان بگل و سنگ برآورد. شانی تکلو. ◄ دور کردن . مانع شدن . منع کردن . بازداشتن . جدا کردن : برآوردی مرا از شهریاری کنون خواهی که از جانم برآری . نظامی . اگر با تو به یاری سر درآرم من آن یارم که از کارت برآرم . نظامی . مرا عشق تو از افسر برآورد بسا تن را که عشق از سر برآورد. نظامی . چون وزیر از رهزنی مایه مساز خلق را تو برمیاور از نماز. مولوی . ◄ رها کردن : با رحمت تو باد مخالف موافق است نومیدم از سفینه کن از ناخدا برآر. تأثیر. ◄ روا کردن . اسعاف . قضا کردن . اجابت کردن . مستجاب کردن .بیوار کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). انجاح . انجام دادن . امداد کردن نیازمند. (ناظم الاطباء). ♦ برآوردن آرزو و امید و حاجت و مراد و کارو کام و غیره ؛ قضا کردن آن . اسعاف آن . روا کردن آن . مقضی المرام کردن : فرستید نزدیک ما نامشان برآریم از آن آرزو کامشان . فردوسی . برآرم از ایشان همه کار تو درفشان کنم در جهان نام تو. فردوسی . کنون ایزد این کار بر دست تو برآورد بر قبضه و شست تو. فردوسی . اگر خدای بخواهد بمدتی نزدیک مراد خویش برآری ز دشمن غدّار. فرخی . که من هرچه تو کام و رای آوری برآرم نخواهم ز کس یاوری . (گرشاسب نامه ). گفت من از عمر نصیب برداشتم بازماندگان مرا نیکو دار تا من جان فدا کنم واین کار برآورم . (مجمل التواریخ ). که گر روزی مرادش برنیاری دوصد چندان عیوبت برشمارد. سعدی . مراد هر که برآری مطیع امر تو گشت خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد. سعدی . خدایا امیدی که دارد برآر. سعدی (بوستان ). جوانی به دانگی کرم کرده بود تمنّای پیری برآورده بود. سعدی . دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم . (گلستان سعدی ). کار درویش مستمند برآر که ترا نیز کارها باشد. سعدی . ◄ کردن . انجام دادن : و بحمامی فرورو و غسلی برآر. (نفحات جامی ). و بعد از... غسل اسلام برآورد و بخرقه ٔ حضرت شیخ مذکور مشرف شد. (تذکره ٔ دولتشاه ). ♦ وداع برآوردن ؛ وداع کردن .وداع گفتن : هست اجازت ز صدر تو که رهی وار گرم زمین بوسد و وداع برآرد. سوزنی . ◄ گذرانیدن . (یادداشت بخط مؤلف ) : کسی را کجا پروراند بناز برآرد بر او روزگاردراز. فردوسی . جهان چون برآری برآید همی بد و نیک روزی سرآید همی . فردوسی . ◄ گذاردن . (یادداشت بخط مؤلف ). گذشتن . برآوردن اربعین . ماندن یک چهله . چهل روز ماندن : سحرگه رهروی در سرزمینی همی گفت این معمی با قرینی . که ای صوفی شراب آنگه شود صاف که در شیشه برآرد اربعینی . حافظ (از یادداشت بخط دهخدا). ◄ بمرور پیدا کردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : هزار دینار وام برآوردم . (چهارمقاله ). ◄ پذیرفتن . قبول کردن بطور مهربانی و خوبی . ◄ درج کردن . ◄ درمیان نهادن . ◄ شکستن پیمان و صلح را. ◄ حیله کردن و تزویر نمودن . ◄ واپس آوردن . ◄ اصلاح کردن . تمام کردن . تکمیل کردن . ◄ پرداختن . (ناظم الاطباء). ◄ متعدی برآمدن بجمیع معانی آن . رجوع به برآمدن شود. ◄ نواختن . (آنندراج ).