برابری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برابری . [ ب َ ب َ ] (حامص مرکب ) تعادل . تساوی . یکسانی . مساوات . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). همسری . (آنندراج ). همتایی . همسنگی : با روی تو ماه آسمان را امکان برابری ندیدم . سعدی . ♦ برابری کردن ؛ مساوات و همسری و یکسانی نمودن با کسی . (آنندراج ) : خورشید را سخی چو تو دانند مردمان خورشید با تو کرد نیارد برابری . فرخی . سپهر با تو برفعت برابری نکند که شرمسار شود مدعی بلا برهان . سعدی . جز صورتت در آینه کس را نمیرسد با طلعت بدیع تو کردن برابری . سعدی . ◄ مقابله . مقابلت . (آنندراج ). مقابلتی . (از ناظم الاطباء). تقابل . (دانشنامه ٔ علائی ). برابری هست و نیست، تقابل سلب و ایجاب . (دانشنامه ٔ علائی ). ♦ برابری کردن ؛ مقابلی کردن . ستیزه کردن . منازعه کردن . (از ناظم الاطباء). همسری و مساوات . (ناظم الاطباء). ◄ مقاومت . (یادداشت مؤلف ) : و گر اطراف چوبش (آزاد درخت ) بکوبی و بیفشاری آبش با انگبین بسرشی برابری زهرهای قاتل کند. (الابنیه عن حقایق الادویه ). وی (اترج ) بمضرتها ببردن با زهرهای قاتل برابری کند. (الابنیه عن حقایق الادویه ).