برازیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برازیدن . [ ب َ دَ ] (مص ) زیبا نمودن .(شرفنامه ٔ منیری ). خوب و زیبا نمودن . (برهان ) (آنندراج ). زیبیدن . (صحاح الفرس ). نیکو کردن . (فرهنگ اسدی ). طرازیدن . (فرهنگ اسدی ). (برازیدن یک مصدر بیش ندارد). (یادداشت مؤلف ). ◄ سزیدن . شایسته بودن . سزاوار بودن . لایق بودن . در خور بودن . لیاقت داشتن . (یادداشت مؤلف ) : و پس ترا از من می آید آنکه از من قدیم تر است و زورمندتر است . آنکه نمی برازم که بند کفش او از پای او بگشایم . (دیاتسارون ). گر سیستان بنازد بر شهرها برازد زیرا که سیستان را زیبد بخواجه مفخر. فرخی . مرا هم گوشه ٔ بی توشه سازد خراش چنگ ناخن را برازد. نظامی . ما را نمی برازد با وصلت آشنایی مرغی نکوتراز من باید هم آشیانت . سعدی . قبای حسن فروشی ترا برازد و بس که همچو گل همه آئین رنگ وبو داری . حافظ. مسیحای مجرد را برازد که با خورشید سازد هم وثاقی . حافظ. ♦ امثال : تنهایی به خدای می برازد و بس . ◄ وصل کردن چیزی را بچیزی . (برهان ) (آنندراج ).