برافتادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ. اُ دَ) (مص ل.) از میان رفتن، از بین رفتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ. اُ دَ) (مص ل.) از میان رفتن، از بین رفتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برافتادن . [ ب َ اُ دَ ] (مص مرکب ) افتادن : وان قطره ٔ باران که برافتد بگل سرخ چون اشک عروس است برافتاده برخسار. منوچهری . رجوع به افتادن شود. ◄ نابود گشتن . (غیاث اللغات ) (بهار عجم ) (آنندراج ). ورافتادن . هلاک شدن . منقرض شدن . قلع و قمع شدن . مستأصل شدن : آلتونتاشیان همه ذلیل شدند و برافتادند. (تاریخ بیهقی ). سیمجوریان برافتادند و کار سپاهسالاری بر امیر محمود قرار گرفت .(تاریخ بیهقی ). پس از بر افتادن آل برمک و... (تاریخ بیهقی ). و گرفتم که من برافتادم ولایتی بدین بزرگی که سلطان دارد چون نگاه تواند داشت . (تاریخ بیهقی ). عجم را زان دعا کسری برافتاد کلاه از تارک کسری درافتاد. نظامی . بس تجربه کردیم در این دیر مکافات با دردکشان هرکه درافتاد برافتاد. حافظ. اگر ما تدارک قصه ٔ خود با ایشان نکنیم و فرصت غنیمت نشمریم هلاک شویم و برافتیم . (تاریخ قم ). ◄ منسوخ شدن . متروک شدن : تظلم برآورد و فریاد خواند که شفقت برافتاد و رحمت نماند. سعدی . و خراج بکلی خلل پذیرد و برافتد و شهر خراب گردد. (تاریخ قم ). دو کس را بهم سازگاری نماند محبت برافتاد و یاری نماند. باقر کاشی (آنندراج ). ◄ دور شدن . (غیاث اللغات ) (بهار عجم ). بری شدن . یکسو شدن . به ترک گفتن . برطرف شدن . (ناظم الاطباء) : هر زن که بچنگ او در افتد بدخو شود و ز خو برافتد. نظامی . ◄ دست دادن . (یادداشت مؤلف ): ما را گریه برافتاد.
مترادف و متضاد واژهدان
از میان رفتن، نابود شدن، نابود گشتن، نیست شدن، ورافتادن (متضاد: روآمدن) ملغا، منسوخ گشتن، منسوخ شدن، متروک شدن (متضاد: متداول شدن، رایج گشتن، بابشدن) قلعوقمع شدن، منقرض شدن، انقراضیافتن ازمد افتادن، دمده شدن (متضاد: باب شدن، مد)