برافشاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برافشاندن . [ ب َ اَ دَ ] (مص مرکب ) رش . ترشح . ◄ افشاندن . پراکندن به هر سو. پاشیدن . پاشانیدن . (ناظم الاطباء) : اگر همنبردش بود ژنده پیل برافشان تو بر تارک پیل نیل . فردوسی . برآن کشته از کین برافشاند خاک تنش را بخنجر همی کرد چاک . فردوسی . بوسه ای از دوست ببردم به نرد نرد برافشاند و دو رخ سرخ کرد. فرخی . چو گنج گاو را کردی نواسنج برافشاندی زمین هم گاو و هم گنج . نظامی . بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم وطرح نو در اندازیم . حافظ. ♦ برافشاندن دست ؛ کنایه از رقص نمودن . (آنندراج ). رقصیدن . (ناظم الاطباء). رجوع به افشاندن شود. ◄ نثار کردن : براو همگنان آفرین خواندند بسی زر و گوهر برافشاندند. فردوسی . بشاهی برو آفرین خواندند همه زر و گوهر برافشاندند. فردوسی . بشاهی بر او آفرین خواندند زبرجد بتاجش برافشاندند. فردوسی . امیرا خسروا شاها هماناعهد کردستی که گنجی را برافشانی چو بر کف بر نهی صهبا. فرخی . بر پنج فرض عمر بر افشان و دان که هست شش روز آفرینش از این پنج بانوا. خاقانی . دعای تازه برخواندند هریک نثار نو برافشاندند هریک . نظامی . بعشق روی تو گفتم که جان برافشانم دگر بشرم در افتادم از محقر خویش . سعدی . به چه کار آید این بقیه ٔ عمر که بمعشوق برنیفشانم . سعدی . جان برافشانم اگر سعدی خویشم خوانی سر این دارم اگر طالع آنم باشد. سعدی . طریق شکرگزاری این حقوق این بود که در رکاب تو نقد روان برافشانم . صائب . ◄ بیرون کردن بفشار با جهش مایعی را از نای یا ماشوره ای . (یادداشت مؤلف ) : برافشاندم خدوآلود چله در شکاف او چو پستان مادر اندر کام بچه ٔ خرد در چله . عسجدی . ◄ برفتالیدن . (یادداشت مؤلف ). بفتالیدن . رجوع به فتالیدن شود.
مترادف و متضاد واژهدان
افشاندن، نثار کردن پراکنده ساختن، پریشان کردن