برافژولیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برافژولیدن . [ ب َ اَ دَ ] (مص مرکب ) بحرکت آوردن . (از ناظم الاطباء). تحریک . بعث . (تاج المصادر). برانگیختن بجنگ . (آنندراج ). برآغالیدن . ورغلانیدن . حث . (تفلیسی ). تحریض . احتثاث . (تاج المصادر). تحضیض . احثاث . استحثاث . (یادداشت مؤلف ). تحریش ؛ برافژولیدن قوم و سگ بر یکدیگر. (منتهی الارب ). ◄ بر سر کار آوردن . (آنندراج ). ◄ استخراج کردن . (ناظم الاطباء). ◄ تقاضا نمودن . ◄ پریشان ساختن . ◄ دورکردن هرچیز خصوصاً گردی که بر جامه نشیند. (آنندراج ). دور افکندن . ◄ کندن . (ناظم الاطباء).