برافکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برافکندن . [ ب َ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) برانداختن . افکندن . دور کردن . (ناظم الاطباء) : خالد... نام پدر از خطبه برافکند. (تاریخ سیستان ). چو بر جنگ پیلانت باشد شتاب بهامون برافکن پراکنده آب . اسدی (گرشاسب نامه ). ◄ قی کردن . استفراغ کردن : و کسی را که خون از گلو همی برافکند سود دارد. (الابنیه عن حقایق الادویه ). ◄ خراب کردن . اسقاط. (یادداشت مؤلف ). منهدم کردن . نیست و نابود کردن . فانی کردن : خداوند آن دودمان ظالم را برافکند. موبدها را بکش و آتشهاء گبرکان برافکن . (تاریخ سیستان ). برآن بنهادند که او را بنشانیم و خود اندر پیش او کار همی کنیم و این سپاه خراسان را برافکنیم . (تاریخ سیستان ). آن دیوار را برافکندند.(یادداشت مؤلف ). ♦ برافکندن مالی ؛تلف کردن آن . ◄ ریختن : بگیرند تخم خشخاش نیم من اندر چهارمن آب تر کنند یک شب و یک روز... و بپالایند و یک من شکر برافکنند و بقوام آرند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). همه را اندر آب بپزند و هر بامداد بپالایند و مقدار سی درمسنگ انگبین و ده درمسنگ روغن گاو برافکنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ پوشاندن بر. افکندن بر : برافکند ای صنم ابر بهشتی زمین را خلعت اردی بهشتی . دقیقی . ز ماهی چو خورشید بنمود تاج برافکند خلعت زمین را ز عاج . فردوسی . برافکند خلعت چنان چون سزید کسی را که خلعت سزاوار دید. فردوسی . ◄ وارد کردن : بعّیاری برآر ای دوست دستی برافکن لشکر غم را شکستی . نظامی . ♦ برافکندن گره ؛ گره زدن : تهمتن بپوشید رومی زره برافکند بند زره را گره . فردوسی . ◄ بنا نهادن . ساختن . (یادداشت مؤلف ) : نه دام الا مدام تلخ پر کرده صراحی ها نه تله بلکه حجره ٔ خوش برافکنده ست با پله . عسجدی . ◄ تولید. پدید آوردن . (یادداشت مؤلف ) : و همچنین آهسته باید رفتن و به تعجیل نباید رفتن که دمادما برافکند و از رفتن بازدارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ بالا زدن . رفع. (یادداشت مؤلف ). بیکسو زدن . برداشتن : برافکن برقع از محراب جمشید که حاجتمند برقع نیست خورشید. نظامی . ترا که گفت که برقع برافکن ای فتان . سعدی . گر ماه من برافکند از رخ نقاب را برقع فروهلد بجمال آفتاب را. سعدی . ◄ پایین افکندن . به پایین انداختن . فروهشتن : پس یکی از خزریان پیش مسلمه آمد و مسلمان شد و گفت ایها الامیر خاقان را خواهی ملک خزر، مسلمه گفت کجاست گفت اندر آن گردون که برابر تست آنکه دیبا برافکنده است گفت همی بینم . (ترجمه ٔ تاریخ طبری ). شهنشه شرم رابرقع برافکند سخن لختی بگستاخی درافکند. نظامی . آنگه که جعد زلف پریشان برافکند صد دل بزیر طره ٔ طرار بنگرید. سعدی . ◄ انداختن . بند کردن : کمان ابروان را زه برافکند بدان دل کآهوی فربه درافکند. نظامی . حصار قلعه ٔ یاغی بمنجنیق مده ببام قصر برافکن کمند گیسو را. سعدی . ◄ بشتاب فرستادن . (ناظم الاطباء). گسی کردن . براه انداختن . روانه کردن . راندن : سواری برافکند بر هر سویی فرستاد نامه به هر پهلویی . فردوسی . به هر سو که رستم برافکندرخش سران را سر از تن همی کرد پخش . فردوسی . نگهبان مرز مداین ز راه سواری برافکند نزدیک شاه . فردوسی . کنون چون بخاک اندرآید سرم سواری برافکن سوی مادرم . فردوسی . بمژده نوندی برافکن براه که ما چیره گشتیم بر کینه خواه . اسدی (گرشاسب نامه ). ♦ زبان برافکندن ؛ سخن راندن : ترا سخن نه بدان داده اند تا تو زبان برافکنی بخرافات خنده ناک هجی . ناصرخسرو. ◄ قرار دادن . انداختن : جامه برافکند بر رژه چو درآمد پس بتماشای باغ زی شجر آمد. نجیبی .
مترادف و متضاد واژهدان
بر داشتن، کنار گذاشتن پوشاندن از بین بردن، نابود کردن، برانداختن