برانداخت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برانداخت کردن . [ ب َ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ورانداز کردن . برانداز کردن . اندازه گرفتن و سنجیدن کار : برانداختی کردم از رای چست که این مملکت بر که آید درست . نظامی . رجوع به براندازکردن شود.
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برانداخت کردن . [ ب َ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ورانداز کردن . برانداز کردن . اندازه گرفتن و سنجیدن کار : برانداختی کردم از رای چست که این مملکت بر که آید درست . نظامی . رجوع به براندازکردن شود.