برانگیختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برانگیختن . [ ب َ اَ ت َ ] (مص مرکب ) انهاض . اشخاص . حض . (دهار) (ترجمان القرآن ). تحریض . (دهار). تحریض کردن . (ناظم الاطباء).تثویر. اثاره . (ترجمان القرآن ). حث . (دهار). استحثاث . (تفلیسی ). تهییج . (المصادر زوزنی ). تهییج . تحریک . تحریک کردن . (ناظم الاطباء). تضریه . اغراء. برآغالیدن . (آنندراج ). برافژولیدن . (یادداشت مؤلف ). واداشتن به . بعث . ابتعاث . ترغیب کردن . (ناظم الاطباء). بلبال .بلبله . (یادداشت مؤلف ) : و او را برانگیخت پی کاری که وی برای آن کافی است . (تاریخ بیهقی ). ز چیز کسان وز برانگیختن بپرهیز و از خیره خون ریختن . اسدی . امیر ابوالحرث را با سر رضا آوردند و فائق را از سر وحشت برانگیختند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ برانگیختن آتش از کسی ؛ او را سخت به خشم آوردن . بر چیزی تحریک کردن : نکیسا چون ز شاه آتش برانگیخت ستای باربد آبی بر او ریخت . نظامی . ♦ برانگیختن بر کاری ؛ استحثاث . (مهذب الاسماء). ♦ برانگیختن دستان ؛ سر کردن قصه . سر رسیدن نغمه : قفسها به هر شاخی آویخته در او مرغ دستان برانگیخته . اسدی (گرشاسبنامه ). ♦ برانگیختن دل ؛ تحریک و تهییج کردن : ابر شاه زشتی است خون ریختن به اندک سخن دل برانگیختن . فردوسی . ♦ برانگیختن سخن ؛ سر کردن و گفتن سخن : وزین شیوه سخنهائی برانگیخت که از جان پروری با جان در آمیخت . نظامی . ♦ برانگیختن کسی را بر کسی ؛ کسی را بر کسی شوراندن . ♦ برانگیختن گواه ؛ شاهد آوردن : اگر علی دختر بمن ندهد گواه برانگیزم که علی زنا کرده است . علی گفت گواه از کجا آوری . (کتاب النقض ). ♦ نقش و تماثیل برانگیختن ؛ پدید آوردن و تصویر کردن نقش : نقش و تماثیل برانگیختند از دل خاک و دو رخ کوهسار. منوچهری . ◄ بشتاب راندن . باتندی به حرکت درآوردن . بتاختن واداشتن : همه بادپایان برانگیختند همی گرد با خوی برآمیختند. فردوسی . برانگیخت اسب و بیفشرد ران بگردن برآورد گرز گران . فردوسی . بهر سو که باره برانگیختی همان خاک با خون برآمیختی . فردوسی . برآورد گرز گران را بدوش برانگیخت رخش و برآمد بجوش . فردوسی . چو از پادشاهیش بگریختیم شب تیره اسبان برانگیختیم . فردوسی . چو بهرام جنگی برانگیخت اسب یلان سینه و گرد ایزدگشسب . فردوسی . ابر بهاری زدور اسب برانگیخته وز سم اسب سیاه لؤلؤ تر ریخته . منوچهری . گر بگردانی بگردد ور برانگیزی رود برطراز عنکبوت و حلقه ٔ ناخن پرای . منوچهری . ◄ انگیختن . بپا کردن . بلند کردن . (آنندراج ). برخیزاندن . ♦ برانگیختن رستخیز ؛ قیامت بپا کردن . شور درافکندن . آشوب و فتنه بپا کردن : من و این سواران و شمشیر تیز برانگیزم اندر جهان رستخیز. فردوسی . چو او مرز گیرد بشمشیر تیز برانگیزد اندر جهان رستخیز. فردوسی . وگرنه من و گرز و شمشیر تیز برانگیزم اندر جهان رستخیز. فردوسی . ♦ برانگیختن کسی را یا چیزی را ؛ برجای بلند کردن آن را. برخیزاندن : برانگیختندم ز جای نشست همی تاختندی مرا بسته دست . فردوسی . ♦ برانگیختن گردوغبار و غیره ؛ بهوا برداشتن آن .اثاره : سپاه از دو سو اندر آویختند یکی گرد تیره برانگیختند. فردوسی . چنین گفت کز کین فرشیدورد ز دریا برانگیزم امروز گرد. فردوسی . که پیش آورم کین فرشیدورد برانگیزم از سنگ وز آب گرد. فردوسی ؟ هر آنگه که برزد یکی باد سرد چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد. فردوسی . چو از مشرق برآید چشمه ٔ نور برانگیزد ز دریا گرد کافور. نظامی . برانگیختم گرد هیجا چو دود چو دولت نباشد دلیری چه سود. سعدی . آهی کن و از جای بجه گرد برانگیز کخ کخ کن و برگرد و بدر بر پس ابزار. حقیقی صوفی . ◄ از میان بردن . زدودن . برطرف کردن : اگر از من حرکتی متولد گشت که لایق و موافق بندگی و عبودیت نبود عذر آن بخواهی و آتش خشم بنشانی و غبار کراهیت برانگیزی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ بیرون کشیدن : زبادام تر آب گل برانگیخت گلابی بر گل بادام میریخت . نظامی . عقیق از تارک لؤلؤ برانگیخت گهر می بست و مروارید میریخت . نظامی . ◄ حشر. (ترجمان القرآن ) (دهار). نشر. (یادداشت مؤلف ). بعث . مبعوث کردن : که یزدان پاک از میان گروه برانگیخت ما را ز البرز کوه . فردوسی . عبدالقادر گیلانی ... در حرم کعبه روی برحصبا نهاده همی گفت ای خداوند... در روز قیامتم نابینا برانگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم . (گلستان ). ♦ برانگیختن مردگان ؛ مبعوث کردن آنان . ◄ متنبه کردن . بیدار کردن . (ناظم الاطباء). ◄ برکشیدن . (آنندراج ). ◄ برکندن . ◄ از بیخ برکندن . ◄ باعث صادر شدن . ◄ آموختن . (ناظم الاطباء).