برخود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برخود. [ ب َ خوَد / خُدْ ] (حرف اضافه + ضمیر) (اِ مرکب از: بر + خود) بروی خود. به خود. ♦ بر خود بالیدن ؛ بخود بالیدن . ♦ بر خود بستن ؛ به خود بستن . به خود نسبت کردن . برخویشتن بستن : انتحال ؛ شعر دیگری برخود بستن . (زمخشری ). ♦ برخودپیچیدن ؛ بروی خویشتن پیچ خوردن از رنج و تعب . بخود پیچیدن چنانکه مار گزیده . بی نهایت مغموم بودن . (ناظم الاطباء). و پریشان و مضطرب بودن . (آنندراج ). ۩ تفاخر کردن و تکبر کردن . (غیاث ). ♦ بر خودتراشیدن ؛ بر خود بستن . (آنندراج ). ♦ برخود چیدن ؛ اوضاع زیاده از حوصله بخود قراردادن و به رعنائی خود مغرور بودن . (آنندراج ). بالیدن بگفته های مدح آمیز کسی . (یادداشت مؤلف ). ۩ کنایه از پذیرفتن و قبول کردن . (آنندراج ). ♦ برخود چیده ؛ کنایه از متکبر و مغرور. (آنندراج ) : این لطافت نی سمن دارد نه برگ یاسمن میکند بر تن گرانی ناز برخودچیده اش . محسن تأثیر (آنندراج ). میرسد از انقلاب دهر برخودچیده را آنقدر خفت که کشتی را زطوفان میرسد. ؟ (آنندراج ). ♦ برخود داشتن یا بر خود تراشیدن ؛ گرفتن بالای خود و خویشتن را مسؤول داشتن . ♦ برخود زدن ؛ برخود شکستن . بالا بردن با عدم لیاقت و ناپسندی . (ناظم الاطباء). ♦ برخود سوار شدن ؛ برخود نشستن . بمکافات عمل خود گرفتار آمدن . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). ♦ برخود کشیدن ؛ سوار کردن مأبون فاعل را بر خود. (آنندراج ). بر دنبه دندان زدن . (مجموعه ٔ مترادفات ص ٣١٢). ♦ برخود گرفتن ؛ برخود نهادن . برخود لازم کردن . کنایه از پذیرفتن و قبول کردن . (آنندراج ). بگردن خویش گرفتن . خود را مسؤول ساختن . (ناظم الاطباء). ۩ در خود جای دادن : مرده ٔ عریان بخاک کوی او افتاده ام وای گر بر خود نگیرد خاک کوی او مرا. لسانی (آنندراج ). ♦ بر خود گشتن ؛ بدور خود دور زدن : اوچون سنگ آسیا بر خود میگشت . (سندبادنامه ص ١٧٨). ♦ بر خود نهادن ؛ برخود گرفتن . ملتزم و متعهد شدن . متقبل شدن . تقبل کردن . ♦ برخود هموار کردن ؛ تحمل کردن . تاب آوردن .