واژه جو

برخیزانیدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

برخیزانیدن . [ ب َ دَ ] (مص مرکب ) متعدی برخاستن . بخاستن داشتن . ببرخاستن داشتن . (یادداشت مؤلف ). راست کردن . بلند کردن . برخیزاندن . اثاره . تثویر. اقامه . بعث . انهاض : و همچنین ریذویه دربرخیزانیدن افراسیاب را از آنجا. (تاریخ قم ص ٧١).

معنی برخیزانیدن | واژه جو