واژه جو

برزکار

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

برزکار. [ ب َ ] (ص مرکب ) برزیگر و زارع . (آنندراج ) (انجمن آرا).برزگر. برزیگر و زراعت کننده . (برهان ) : برزکاران جهانند همه روز و همه شب بجز از معصیت و جور ندروند و نکارند. ناصرخسرو. گهی بدرود خوشه ت برزکاری گهی بشکست شاخی باغبانت . ناصرخسرو. و رجوع به برز شود.

معنی برزکار | واژه جو