برز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برز. [ب َ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان برزرود بخش نطنز شهرستان کاشان . سکنه ٔ آن ٩٢٠ تن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
برز. [ ب ُ ] (حامص ) نوخاستگی . (برهان ). ◄ جوانی و ثبات . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) شکوه و عظمت . (برهان ).رفعت . قدر و شکوه و مرتبه . (غیاث اللغات ). بزرگی . عظمت . شکوه و زیبائی شکل . (ناظم الاطباء) : جهانجوی با فر و برز و خرد ز شاهان گیتی همی بگذرد. فردوسی . ♦ فر و برز ؛ شکوه و جلال : پرستنده با فر و برز کیان به زنار کی شاه بسته میان . فردوسی . ترا فر و برز است و فرزانگی نژاد و دل و بخت و مردانگی . فردوسی . فرو کوفتند آن بتان را بگرز نه شان رنگ ماند و نه فر و نه برز . عنصری . فریبرز نامی که از فر و برز. نظامی . ◄ بلندی قامت انسان و تنه ٔ درخت . (غیاث اللغات ). بلندی و بالا. (لغت نامه ٔ اسدی ). بلندی بالای مردم و چاروا. (برهان ). بلندی باشد در مردم و چهارپای . (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). مطلق بلندی . (برهان ). قد و قامت . (ناظم الاطباء) : دریغ آن کمربند و آن گردگاه دریغ آن کیی برز و بالای شاه . فردوسی . بدان برز و بالا ز بیم نشیب شد از آفریدون دلش پرنهیب . فردوسی . بر آن برز و بالا و آن فر اوی بسی بودنی دید و بس گفتگوی . فردوسی . جهاندار گفتا چنین است راست بدین برز و بالا و چهرش گواست . اسدی . چرا کشت بهمن فرامرز را بخون غرقه کرد آن بر و برز را. نظامی . ♦ بالا و برز ؛ برز و بالا. قد و قامت : بکوشید و شمشیر و گرز آورید هنرها ز بالا و برز آورید. فردوسی . ♦ برز وبالا ؛ قد و قامت : منش باید از مرد چون سرو راست اگر برز و بالا ندارد رواست . ابوشکور. ♦ برز و یال ؛ بالا و گردن : بزور تن و چهره وبرز و یال شد این امرت از سروران بی همال . اسدی (گرشاسب نامه ). ♦ فری برز ؛ بمعنی خوش پیکر و بالا و قامت . (انجمن آرا). ◄ (ص ) بلند. رفیع : سری بی تن و پهن گشته بگرز تنی بی سر افکنده بر خاک برز. ابوشکور. ببالا شود چون یکی سرو برز به گردن برآرد ز پولاد گرز. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ). در بیت ذیل از فردوسی هم بلند (صفت بالا) معنی میدهد و هم بلندی : همی ریختند اندر آورد گرز چو سنگ اندر آید ز بالای برز. فردوسی . ♦ برزتر ؛ بلندتر : نه کوهست ازین برزتر در جهان نه یاقوت دارد جز آنجای کان . اسدی (گرشاسب نامه ). ♦ برز کوه ؛ کوه بلند. ۩ (اِخ ) نامی است البرز را. رجوع به البرز شود. ♦ کوه برز ؛ کوه بلند : که گویند آدم چو فرمان بهشت بر آن کوه برز اوفتاد از بهشت . اسدی . ◄ بلندی قله ؛ قله . (یادداشت مؤلف ). ♦ برزِ کوه ؛ بلندی کوه . قله و ستیغ کوه : ببودند یک هفته بر برز کوه سر هفته گشتند یکسر ستوه . فردوسی . ◄ بلند. دراز. بدرازا : یکی تیغ پولاد و گرز گران همان درع و کوپال برز گران . (گرشاسب نامه ). ◄ با عظمت و لیاقت . بزرگ . (یادداشت مؤلف ). ♦ بازوی برز ؛ بازوی قوی و با عظمت . باقدرت و نیرومند : گوان پهلوانی بود زورمند به بازوی برز و ببالا بلند. فردوسی . دگر آفرین بر فریدون برز خداوند تاج و خداوند گرز. فردوسی . ◄ (اِ) تنه ٔدرخت . ◄ ماله ٔ بنایان . (برهان ). (ناظم الاطباء). ◄ درست و کامل . (ناظم الاطباء). رجوع به بَرْز شود.
برز. [ ب ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان میمند بخش شهربابک شهرستان یزد. سکنه ٔ آن ٦٢٢ تن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١٠).