واژه جو

برسکیزیدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

برسکیزیدن . [ ب َ س َ دَ ] (مص مرکب ) سکیزیدن . جفته افکندن و بتداول امروزین جفتک انداختن .شباب . قمص . قماص . (تاج المصادر بیهقی ) : چو بینی آن خر بدبخت را ملامت نیست که برسکیزدچون من فروسپوزم بیش . لبیبی . وان دگر کندگان در آن حجره برسکیزان چو خر در آکنده . سوزنی . و رجوع به سکیزیدن شود.

معنی برسکیزیدن | واژه جو