برف آب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برف آب . [ ب َ ] (اِ مرکب ) برفاب . آب برف . (برهان ) (ناظم الاطباء). ماءالثلج . آب که از ذوب شدن برف بحاصل آید. (یادداشت مؤلف ). ◄ آب که برای سرد شدن برف در آن افکنده باشند. (یادداشت مؤلف ). آب سرد. (ناظم الاطباء) : برف آب همی دهی تو ما را ما از تو فقع همی گشاییم . سنایی . به یک برف آب هجرت همچنان شد که از خونم فقعها می گشاید. انوری . ز گرمائی چو آتش تاب گیریم جگر در ترّی برف آب گیریم . نظامی . به برف آب رحمت مکن بر خسیس چو کردی مکافات بر یخ نویس . سعدی . قدحی برف آب در دست گرفته و شکر در آن ریخته . (گلستان سعدی ). مترقب که کسی حر تموز از من به برف آبی فرونشاند. (گلستان سعدی ). ♦ برف آب دادن از حسرت ؛ دلسرد کردن . ناامید ساختن . (برهان ) (انجمن آرا).حسرت دادن و دلسرد کردن . (انجمن آرا) (ناظم الاطباء): تنش چون کوه برفین تاب میداد ز حسرت شاه را برف آب میداد. نظامی (انجمن آرا). ◄ کنایه از آب دهان است که در وقت خوردن شخص چیزی را بسبب میل و خواهش طبیعت در دهن دیگری میگردد و گاه باشد که از دهن بیرون آیدو بی اختیار بریزد. (برهان ) (هفت قلزم ). جمع شدن لعاب در دهان شخص در صورتی که در حضور وی چیزی که مایل و راغب باشد بخورند. (ناظم الاطباء).
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه