برفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برفتن . [ ب ِ رَ ت َ ] (مص ) دست دادن . میسر شدن . (یادداشت مؤلف ) : ایزد...مدت ملوک الطوایف بپایان آورده بود تا اردشیر را بدان آسانی برفت . (تاریخ بیهقی ). و رجوع به رفتن شود. ♦ برفتن کاری ؛ برآمدن آن . بحصول پیوستن آن . (یادداشت مؤلف ): گرانمایه کاری بفر و شکوه برفت و شدند آن بآیین گروه . عنصری . ◄ گذشتن . (یادداشت مؤلف ) : وآن شب تیره کآن ستاره برفت وآمد از آسمان بگوش تراک . خسروی . ◄ زوال . و رجوع به رفتن شود.