برفراختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برفراختن . [ ب َ ف َ ت َ ] (مص مرکب ) برفرازیدن . برافراختن . برافراشتن . بلند کردن : برفرازد چون بمیدان آلت حربت برند رایت آلت چو آتش آفرازه بر اثیر. سوزنی . ♦ سر کسی به خورشید برفراختن ؛ وی را به پایگاه بلند رساندن : بدو گفت من چاره سازم ترا بخورشید سر برفرازم ترا. فردوسی . ◄ برآوردن . بنا کردن : همی گفت کاکنون چه سازم ترا یکی دخمه چون برفرازم ترا. فردوسی . ♦ سر به چرخ فلک برفراختن ؛ به بلندترین پایگاه عزت رسیدن : همی سر بچرخ فلک برفراخت همی خویشتن شاه گیتی شناخت . فردوسی . ♦ کلاه به گردون برفراختن ؛ از لحاظ شکوه و عزت و ارجمندی به بالاترین پایگاه رسیدن : بدینگونه چون کار لشکر بساخت بگردون کلاه کیان برفراخت . فردوسی . ♦ نشستنگه به ماه برفراختن ؛ جایگاهی بسی بلند و باشکوه برآوردن : نشستنگهی برفرازم بماه چنان چون بود درخور تاج و گاه . فردوسی . و رجوع به نشستنگه شود. ◄ راست نگاه داشتن، وکنایه از غرّ و تکبر کردن . (از یادداشت مؤلف ) : نه همه کار تو دانی نه همه زور تراست لنج پرباد مکن هیچ و کتف برمفراز. لبیبی . و رجوع به برافراختن و برفرازیدن شود.