واژه جو

برفراشته

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

برفراشته . [ ب َ ف َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) برافراشته . بلندکرده . بربرده : ای روی داده صحبت دنیا را شادان و برفراشته آوا را. ناصرخسرو. نشان تندرستی و قوت او [ افعی گرزه ] آن باشد که سر برفراشته دارد و چشمهاء او سرخ بود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).

معنی برفراشته | واژه جو