برفشاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برفشاندن . [ ب َ ف َ / ف ِ دَ ] (مص مرکب ) برافشاندن . حرکت دادن دست را تا هرچه در دست باشد بیفتد. (آنندراج ). ◄ ریختن . پاشیدن : چو ممکن گرد امکان برفشاند بجز واجب دگر چیزی نماند. شبستری . ♦ آتش خشم و کین برفشاندن ؛ سخت خشمگین شدن . نمودن خشم : فرستاده را خوار کرد و براند همی آتش خشم و کین برفشاند. فردوسی . ♦ از دیده خون دل برفشاندن ؛ کنایه از سخت گریستن : بپذرفت و زآن شهر لشکر براند ز دیده همی خون دل برفشاند چنان داغ دل پیش او در بماند سرشک از دو دیده برخ برفشاند. فردوسی . نشانش نگه کرد و نامش بخواند ز دیده سرشکش برخ برفشاند. فردوسی . ◄ بذل کردن . دادن . بخشیدن . عطا کردن . به پای کسی ریختن و پاشیدن . نثار کردن . (آنندراج ) : ز کشور سراسر مهان را بخواند درم داد و گنج گهر برفشاند. فردوسی . پریروی بر زن درم برفشاند بکرسی ّ زرپیکرش برنشاند. فردوسی . درمهای آگنده را برفشاند بنیرو شد از پارس لشکر براند. فردوسی . کجا برفشانند مشک و عبیر همان گسترانند خزّ و حریر. فردوسی . درّ است ناخریده و مشکست رایگان هرچند برفشانی و هرچند برچنی . منوچهری . نماند هرچه آن از مرد ماند بماند هرچه آنرا برفشاند. ناصرخسرو. دست بجان نمی رسد تا بتو برفشانمش بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش ؟ سعدی . بسنبل ز ما بوسه ها برفشان که آورد از زلف ساقی نشان . ظهوری (از آنندراج ). ♦ آستین برفشاندن ؛ ترک چیزی گفتن . ۩ اشاره کردن با دست (به نشانه ٔ اجازه دادن ) : بیغما ملک آستین برفشاند وز آنجا بتعجیل مرکب براند. سعدی . ۩ نثار و انعام کردن : سخن گفت و دامان گوهر فشاند بلطفی که شه آستین برفشاند. سعدی . ۩ اعراض کردن : هر یک از آن آستنی برفشاند تا همه رفتند و یکی شخص ماند. نظامی . ♦ برفشاندن جان ؛ نثار کردن جان . دادن جان : امیرا جان شیرین برفشانم اگر ویدا شود یکبارگی عمر. دقیقی . ستودن مر او را ندانم همی از اندیشه جان برفشانم همی . فردوسی . یل پهلوان را بشادی نشاند بشادی بر او جان همی برفشاند. (گرشاسب نامه ). ♦ دست برفشاندن ؛ برافشاندن دست .کنایه از رقصیدن . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). رقص کردن . (ناظم الاطباء) : مطربا بنواز تا سرو سهی بالای من برفشانددست و بیند جان فشانیهای من . فنائی (انجمن آرا). قاضی ار با ما نشیند برفشاند دست را محتسب گر می خورد معذور دارد مست را. سعدی . ♦ سر دست برفشاندن ؛ برفشاندن سر دست . آستین برفشاندن : نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی که بدوستان یک دل سردست برفشانی . سعدی . ◄ ببالا افشاندن . بطرف بالا پراکنده کردن . (ناظم الاطباء).