برفک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ فَ) (اِ.)<BR>۱- ورقة نازکی از برف که در یخچالها و دستگاههای سرد کننده ایجاد شود.<BR>۲- نوعی بیماری که علامت آن غشای سفید رنگی است که مخاط زبان و دهان و حلق را میپوشاند، قلاع.<BR>۳- نقطههای سفید یا نورانی متعدد بر صفحة تلویزیون یا رادار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ فَ) (اِ.) ۱- ورقه نازکی از برف که در یخچالها و دستگاههای سرد کننده ایجاد شود. ۲- نوعی بیماری که علامت آن غشای سفید رنگی است که مخاط زبان و دهان و حلق را میپوشاند، قلاع. ۳- نقطههای سفید یا نورانی متعدد بر صفحه تلویزیون یا رادار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برفک . [ ب َ ف َ ] (اِ مرکب ) قرحه ایست که بدهان پیدا شود و بیشتر در اطفال و آن برنگ سفید است . قلاع . مرضی است در زبان و لب و غیره و بیشتر در کودکان . ریشی است برنگ سپید که بیشتر در دهان اطفال پیدا شود. (یادداشت مؤلف ). قسمی از ورم دهان که قلاع نیز گویند و همراهی دارد بابروز بثوری که از ماده ٔ سرشیری پوشیده شده اند و این بثور موجع و با تب همراه میباشد. (ناظم الاطباء). مرضی در دهان که بعلت حمله ٔ یک نوع قارچ بنام موکورمیکوز بوجود می آید، علامت آن یک نوع غشاء سفیدرنگی است که مخاط زبان و حلق و گلو را میپوشاند و تولید درد در نواحی حلق و ته دهان میکند و مرض با تب همراه است . (از فرهنگ فارسی معین ).