برق زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برق زدن . [ ب َ زَ دَ ] (مص مرکب ) نمودار شدن برق در هوا. جهیدن برق . درخشیدن برق . پدید شدن برق . جستن برق : سومنات ظلم را محمودوار برق زد تا ابرسان آمد برزم . خاقانی . گرد عزمت پرده ای از خاک برمی بنددش هر کجا ابر بلا برق عذابی می زند. سنایی (آنندراج ). ◄ اصابت کردن برق بکسی یا چیزی . سوختن و تباه کردن برق کسی را. ◄ براق نمودن . درخشندگی داشتن . درخشیدن . صیقلی بودن . ♦ برق زدن چشم ؛ خیره شدن آن . (زمخشری ). ◄ بتافتن . (زمخشری ).
واژگان فارسی سره واژهدان
تیروژ