برمک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برمک . [ ب َ م َ ] (اِخ )دهی است از دهستان زیرراه بخش برازجان شهرستان بوشهر. سکنه ٔ آن ١٢٢ تن . آب آن از رودخانه ٔ دالکی و محصول آن غلات و خرماست . (از فرهنگجغرافیایی ایران ج ٧).
برمک . [ ب َ م َ ] (اِخ ) نام جائی و مقامی و ولایتی . (برهان ) (آنندراج ).
برمک . [ ب َ م َ ] (اِخ ) نام جد یحیی بن خالد برمکی، و ایشان را برامکه گویند. (منتهی الارب ). برمک از بزرگزادگان عجم بود، به خدمت عبدالملک مروان آمد و پایه ای بلند یافت در ندیمی و به عهد هشام بن عبدالملک مسلمان گشت و عقب و نسلش بسیار گشت همه خداوندان عقل و کفایت . (مجمل التواریخ ). عنوان اجداد افراد خاندان برمکیان، و آن در اصل عنوان لقبی بود که به رئیس روحانی معبد بودایی [ بهار ] بلخ میدادند. برمک معروف پدر خالد واو پدر یحیی وزیر مشهور هارون الرشید است . (از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به آل برمک شود. نام جد برامکه، در ترجمه ٔ تاریخ طبری، برمک بن ضروز ذکر شده است که او وزیر شیرویه بود. رجوع به پرویز شود : فضل از نژاد برمک آتش پرست بود تو از نژاد مهتر دین و علی زکی . سوزنی . وز سوم جعفر ار سخن رانم برمک از آل خویش دارد عار. خاقانی . ♦ جعفربرمک ؛ جعفر برمکی : نامردم ار ز جعفر برمک چو یادم آید هر فضله ای از آنها چون جعفری ندارم . خاقانی . و رجوع به جعفر (ابن یحیی ...) شود.