برپا کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برپا کردن . [ ب َ ک َ دَ] (مص مرکب ) برپا داشتن چنانکه مجلس جشن یا عزائی را. انعقاد آن . منعقد کردن آن . تشکیل دادن آن . اقامه .برپا ساختن . ◄ تأسیس کردن . پی افکندن . بنیاد کردن : از بهشت ندا آمد از حق تعالی که ای آدم اینک بهشت با این همه نعمت که می بینی از برای تو برپا کرده ام . (قصص ص ١٨). ◄ نصب کردن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). برافراشتن . (ناظم الاطباء). ◄ برانگیختن . (آنندراج ) : جان خود را خواهم ازرشک حنا برخاک ریخت میروم کز دست خوبان فتنه ای برپا کنم . خالص (آنندراج ). ◄ ثابت کردن . (ناظم الاطباء). استوار کردن . ♦ برپاکرده ؛ نصب کرده شده . (آنندراج ). افراشته . (ناظم الاطباء). ♦ برپای خاک کردن ؛ حقیر شمردن و پست نمودن و حقیر ساختن . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
برقرار کردن، تاسیس کردن، دایر کردن مستقر کردن برگزار کردن، برپا داشتن به پا کردن