برپریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برپریدن . [ ب َ پ َ دَ ] (مص مرکب ) پریدن : ای باز هوات برپریده از دام زمانه چون کبوتر. ناصرخسرو. خرد پر جانست اگر نشکنیش بدو جانت زین ژرف چه برپرد. ناصرخسرو. خواست که برپرد خویشتن در قید دید می طپید و می غلتید، سود نمیداشت . (سندبادنامه ). از حجله ٔ عرش برپریدی هفتاد حجاب را دریدی . نظامی . دگر ره باز پرسیدش که جانها چگونه برپرند از آشیانها. نظامی . برگوهر خویش بشکن این درج برپر چو کبوتران ازین برج . نظامی . اگر برپری چون ملک ز آستان بدامن در آویزدت بدگمان . سعدی . ♦ جان از تن برپریدن و جان ز تن برپریدن ؛ مردن . جان دادن : چو ماهوی سوری سپه را بدید تو گفتی که جانش ز تن برپرید. نظامی . رجوع به پریدن شود.