واژه جو

برپیچیده

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

برپیچیده . [ ب َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) پیچیده : التفاف ؛ پرپیچیده شدن . (ترجمان القرآن ). ◄ پژمرده و درهم شده . (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ تاب داده و درهم کشیدن . (آنندراج ). مرغول . (یادداشت بخط مؤلف ). درهم پیچیده و تافته و تاب خورده . (ناظم الاطباء). رجوع به پیچیده شود.

معنی برپیچیده | واژه جو