برکت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برکت . [ ب َ رَ ک َ/ ب َ ک َ ] (از ع، اِمص ) برکة. رجوع به برکة شود. ◄ خجستگی . (فرهنگ فارسی معین ) : از بَرْکت این نور فراخواند قران را بنوشته بر افلاک و بر و بحر و جبالش . ناصرخسرو. ◄ نیک بختی . (منتهی الارب ). سعادت . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ همیشه داشتن . (یادداشت مؤلف ). دائم داشتن . (یادداشت مؤلف ). ◄ گوالیدن . (غیاث اللغات ) (فرهنگ فارسی معین ). بالیدن . (غیاث اللغات ). ◄ افزایش . زیادت . (منتهی الارب ). افرونی . فزونی . بسیاری . (فرهنگ فارسی معین ). فراخی نماء. نُزل . نُزُل . نَزل . (منتهی الارب ). کثرت خیر. (یادداشت مؤلف ). و گاهی بسکون حرف ثانی نیزآید و آنچه در بین عام بتشدید کاف مستعمل است محض غلط است . (غیاث اللغات ) : سال دگر از دولت و از برکت خواجه چون باغ پر از گل شود اندر مه آذار. فرخی . ای مبارک سخنی کز سخن و برکت تو رادمردان را بر سنگ بروید شمشاد. فرخی . ببرکت خدا و نیکوی توفیقش . (تاریخ بیهقی ). اعتراف هشتم ببرکت او. (تاریخ بیهقی ). برکت در این پر است . (تاریخ بیهقی ). سالم بر تو باد و رحمت و برکت های ایزدی و برکت بنده اش امیرالمؤمنین بتو باد. (تاریخ بیهقی ). خوک همه شر و زیانست و نحس میش همه خیر و بر و برکت است . ناصرخسرو. تا در دلم قران مبارک قراریافت پربرکتست وخیر دل از خیر و برکتش . ناصرخسرو. ببرکت این افسون نه کسی مرا بتوانستن دید و نه از من بدگمانی صورت بستن . (کلیله و دمنه ). بدزدی ز نعمت بدزدم ز خدمت چه برکت بود در میان دو سارق . رشید وطواط. بادت بقای خضر و هم از برکت دعات اسکندر جهان شه شرق اخستان شده . خاقانی . همه اثر برکت و همت و نتیجه ٔ هیبت سلطان بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). بحلقه ٔ درویشان درآمد و برکت صحبت ایشان در وی اثر کرد. (گلستان سعدی ). و دیگران هم ببرکت انفاس شما مستفید گردند. (گلستان ). از برکت درویشان محروم نماند. (گلستان ). روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن . (گلستان ). ♦ امثال : از تو حرکت از خدا برکت . برکت در حرکت است . دست که زیاد شد برکت کم است . ♦ بابرکت ؛ برکت دار. که دیر بکاستی کشد. ♦ برکت دادن ؛ زیادت کردن . فراوان و بسیار کردن : خداوند برکت دهد. ۩ برکت دادن شیخی از بنی اسرائیل یا پیامبری از آنان یک فرد ازبنی اسرائیل را یا فرزند خود را. ♦ برکت دار ؛ بابرکت . که دیر بکاستی کشد. (یادداشت مؤلف ). ♦ برکت شدن ؛ کنایه از تمام شدن و مردن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : مطر با خانه ات آباد شود جزم بدان که بیک ناله ٔ دیگر برکت خواهم شد. میر نجات (آنندراج ). ♦ برکت کردن ؛ بیش از انتظار و حد خود دوام کردن و افزون شدن و زیاد شدن . ♦ برکت نهادن ؛ برکت دادن . (یادداشت مؤلف ). ۩ (اصطلاح مسیحیان ) : آن هفت نان و ماهی بدست گرفت و برکت نهاد و پاره کرد. (دیاتسارون ص ١٢٤). ♦ بی برکت ؛ که برکت ندارد. که زودتر به کاستی کشد. که سریع تمام شود. ♦ پربرکت ؛ با برکت بسیار. با خیر و فزونی بسیار : تا در دلم قران مبارک قرار یافت پربرکتست و خیر دل از خیر و برکتش . ناصرخسرو. ♦ کم برکت ؛ با فزونی و برکت اندک . ◄ (اِ) نان . در تداول عوام آنگاه که نان در پیش دارند و سوگند خوردن خواهند اشاره بنان کنند و گویند باین برکت و بعضی در این هنگام بخش کوچکی از نان را بریده بدور افکنند. (یادداشت مؤلف ).