برکنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برکنده . [ ب َ ک َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) کنده . کنده شده . ♦ برکنده بال ؛ که بال وی جدا کرده باشند : کند جلوه طاوس صاحب جمال چه میخواهی از باز برکنده بال ؟ سعدی . نَتِف ؛ زاغ برکنده بال . (از منتهی الارب ). ♦ برکنده دندان ؛ بی دندان . ♦ برکنده قدر ؛ پست مرتبه و خجل و خوار گردیده . (آنندراج ). ♦ برکنده موی ؛ مهلوب .(از منتهی الارب ). ◄ درآمده . از جای درآمده : تابدان چهره چشم بد نرسد چشم بد دور باد و برکنده . سوزنی .