برگاشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برگاشتن . [ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) برگردانیدن . (از برهان ). برگرداندن . (آنندراج ). رجعت دادن : سپاه از لب آب برگاشتند بفرمود تا رود نگذاشتند. فردوسی . جهاندار ناچار برگاشت اسپ پس اندر همی تاخت ایزدگشسپ . فردوسی . به سوگند از آن مرز برگاشتش به خواهش سوی روم بگذاشتش . فردوسی . یکی نامه بنوشت نزدیک شاه که این را که برگاشتم من زراه . فردوسی . نزد گام هرچند برگاشتش پیاده شد از دست بگذاشتش . اسدی . بزد بر سر پیل و برگاشتش بر این گوش و زآن گوش بگذاشتش . اسدی . توان خواراز او دست برداشتن وزین خو نشایدْش برگاشتن . اسدی . ♦ برگاشتن روی ؛ روی برگردانیدن . اعراض کردن . روی برگاشتن : عنان رابپیچید و برگاشت روی برآمد ز لشکر همی های وهوی . فردوسی . چو دارا چنان دید برگاشت روی گریزان همی رفت با های وهوی . فردوسی . چو پیران چنان دید برگاشت روی سوی لشکر خویش بنهاد روی . فردوسی . عنان برگرائید و برگاشت روی نبد جنگ رستم ورا آرزوی . فردوسی . و رجوع به روی برگاشتن در همین ترکیبات شود. ♦ برگاشتن سر ؛ اعراض کردن . سر گرداندن : کزآن هر سواری بهنگام کار نه برگاشتندی سر از ده سوار. فردوسی . ♦ پشت برگاشتن ؛ پشت کردن . روی گرداندن . روی برتافتن . پشت کردن به کسی به طریق بی اعتنائی : به خانه نهانش همی داشتم برو پشت هرگز نه برگاشتم . فردوسی . که بر من چنین پشت برگاشتی برین دژ مرا خوار بگذاشتی . فردوسی . همه سربسر پشت برگاشتند فرامرز را خوار بگذاشتند. فردوسی . ۩ هزیمت کردن . فرار کردن . گریختن : همه مهتران پشت برگاشتند مرا در جهان خوار بگذاشتند. فردوسی . به بیچارگی پشت برگاشتند سراپرده و خیمه بگذاشتند. فردوسی . مسعود شکسته و خاکسار و علم نگونسار پشت برگاشت . (راحةالصدور راوندی ). و رجوع به پشت برگاشتن در همین لغت نامه شود. ♦ روی برگاشتن ؛ روی برگردانیدن . اعراض کردن : که ما را برین گونه بگذاشتند بخیره چنین روی برگاشتند. فردوسی . دل زادفرخ نگه داشت نیز سپه را همی روی برگاشت نیز. فردوسی . جهانی پر از داد شد یک سره همی روی برگاشت گرگ از بره . فردوسی . سپاهش همه روی برگاشتند جهانجوی را خوار بگذاشتند. فردوسی . درفش و بنه پاک بگذاشتند گریزان ز کین روی برگاشتند. اسدی . و رجوع به روی برگاشتن در همین لغت نامه و برگاشتن روی در همین ترکیبات شود.