برگذشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برگذشتن . [ ب َ گ ُ ذَ ت َ ] (مص مرکب ) طی شدن . سپری شدن . (فرهنگ فارسی معین ). گذشتن : دگر چاهساری که بی آب گشت فراوان بر او سالیان برگذشت . فردوسی . یک سال برگذشت که زی تو نیافت بار خویش تو آن یتیم نه همسایه ت آن فقیر. ناصرخسرو. چون برین قصه برگذشت بسی زو چو عنقا نشان نداد کسی . نظامی . بایزید می گوید دویست سال به بوستان برگذرد تا چون ما گلی دررسد. (تذکرةالاولیاء عطار). ◄ تجاوز کردن . فزون تر شدن : ز سیم سره خایه صد بار هشت که هر یک به مثقال صد برگذشت . اسدی . پسر چون ز ده برگذشتش سنین ز نامحرمان گو فراتر نشین . سعدی . ◄ عبور کردن . مرورکردن . رد شدن . پس پشت قرار دادن . گذاره کردن : یک روز به نزدیک آن چهار دیوار برگذشت و او را قصه ٔ آن دیواربست و آن مردمان بگفتند. (ترجمه ٔ تفسیرطبری ). خاقان بگریخت و مردان از آنجا برگذشت و آن شهر را پس پشت خویش کرد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). بنام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد. فردوسی . نبندیم اگر بگذری بر تو راه زیانی مکن برگذر بی سپاه . فردوسی . چون از سر سدره برگذشتی اوراق حدوث درنوشتی . نظامی . وقتی به مستی برگذشت دهانش آلوده بود آب آورد و دهان آن مست بشست . (تذکرةالاولیاء عطار). محل و قیمت خویش آن زمان بدانستم که برگذشتی و ما را به هیچ نخریدی . سعدی . المصمت ؛ شمشیر که بر استخوان برگذرد. (دهار). ♦ از گفتار کسی برنگذشتن ؛از سخن او سر نپیچیدن . پذیرفتن گفتار کسی را : مر او را همه پاک فرمان برید ز گفتار گودرز برمگذرید. فردوسی . ♦ برگذشتن گناه بر کسی ؛ سر زدن گناه از او. صادر شدن گناه از وی . ◄ بالاتر رفتن . برتر رفتن . درگذشتن : خروشیدن تازی اسبان ز دشت ز بانگ تبیره همی برگذشت . فردوسی . بیامد شهنشاه ازین سان به دشت همی تاجش از مشتری برگذشت . فردوسی . مخور انده که از اینجای همی برگذری گرچه ویرانست این منزل ما یا بنواست . ناصرخسرو. خواب از آن چشم چشم نتوان داشت که ز سر برگذشت سیلابش . سعدی . ♦ از مزیح (مزاح ) برگذشتن کاری ؛ از مرحله ٔ مزاح تجاوز کردن . به اصطلاح امروز، از شوخی گذشتن و به مرحله ٔ جدی رسیدن : بپوشید باید یکایک سلیح که این کار ما برگذشت از مزیح . فردوسی . ♦ ز اوج برگذشته ؛ به حد اعلای بلندی رسیده . به پایگاه بسیار والا رسیده : وآن خط ز اوج برگذشته طفلی است به میل بازگشته . نظامی . ◄ مجازاً، چشم پوشیدن . صرف نظر کردن : چون برگذری ز خودپرستی درخود نه گمان بری که هستی . نظامی .