برگراییدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برگراییدن . [ ب َ گ َ / گ ِ دَ ] (مص مرکب ) برداشتن چیزی بدست برای آزمودن سنگینی و سبکی آن . رَزَن . (از تاج المصادر بیهقی ). امتحان کردن . آزمودن : چو این بار آید سوی ما به جنگ ورا برگرایم ببینمْش سنگ . فردوسی . بفرمود کآن خواسته برگرای نگه کن چه باید همان کن به رای . فردوسی . سپهبد کمان خواست تا بنگرد یکی برگراید که فرمان برد. فردوسی . ◄ متمایل ساختن . پیچیدن . برگرداندن . ♦ عنان برگراییدن ؛ عنان پیچیدن : چو تو برگرایی ز بربر عنان به گردن برآریم یکسر سنان . فردوسی . ◄ به مجاز، برگزیدن . انتخاب کردن برای آزمودن : نخستم برگراییدی و لختی آزمون کردی چو گفتم هرچه خواهی کن فسار از سر برون کردی . فرخی . اسب و اشتر، زرّ و سیم و جام و خود و مشک ناب رام گیر و برفشان و برفراز و برگرای . منوچهری . هولاکوخان را به میزان کفایت و کیاست برگراییدم . (جامع التواریخ رشیدی ). و رجوع به گراییدن شود.