برگزیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برگزیدن . [ ب َ گ ُ دَ ] (مص مرکب ) قبول نمودن . اختیار نمودن . انتخاب کردن . (آنندراج ). برگزیدن برای خود. مستخلص کردن خود را. استخلاص کردن برای خویش . غث و سمین کردن . نخبه کردن . (یادداشت دهخدا). أثر. اِجتباء. (المصادر زوزنی ). اجتیال . اختصاص . اختلام . (از منتهی الارب ). اختیار. (المصادر زوزنی ). اِدّخار. اذّخار. (از منتهی الارب ). استثناء. استحباب . (دهار). استخلاص . استراء. استصفاء. استنخاب . (منتهی الارب ). اصطفاء. اصطناع . (المصادر زوزنی ). اًصفاء. (تاج المصادر بیهقی ). اعتماء. اعتیام . اقتراح . اقتراع . اقتفاء. اقتیاب . اقتیال . اًقصاء. (از منتهی الارب ). اًقفاء. (المصادر زوزنی ). انتجاء. انتجاب . (از منتهی الارب ). انتخاب . انتخال . انتصاء. (تاج المصادر بیهقی ). انتضال . انتقاء. (المصادر زوزنی ). انتقار. انتقاش . انتیاق . (تاج المصادر بیهقی ). اًنقاء. (از منتهی الارب ). ایثار. (المصادر زوزنی ). تجسّم . تجوّد. تخلیم . تخیّر. (از منتهی الارب ). تخییر. (دهار). تنخّل . (المصادر زوزنی ). تنقّی . (تاج المصادر بیهقی ). جَولة. خَیر. هَذب . (از منتهی الارب ) : برگزیدم به خانه تنهائی وز همه کس درم ببستم چست . شهید. دقیقی چار خصلت برگزیده ست به گیتی در ز خوبیها و زشتی . دقیقی . هر آن کس که او برگزیند رواست جهاندار بر بندگان پادشاست . فردوسی . چو خاقان چین این سخنها شنید ز چین وختن لشکری برگزید. فردوسی . ورا برگزیدند ایرانیان که آن چاره را تنگ بندد میان . فردوسی . به دشت آمد و لشکرش را بدید ده ودوهزار از یلان برگزید. فردوسی . سپاس مر خدای را که برگزید محمد راکه صلاة باد بر او و بر آلش سلام . (تاریخ بیهقی ص ٣٠٨). سپاس مر خدای را که برگزید امیرالمؤمنین را از اهل این ملت . (تاریخ بیهقی ص ٣٠٨). ز هر یک شنوپس مهین برگزین چنان کاین نه آگاه از آن آن از این . اسدی . سبک پهلوان صف کین برکشید جدا جای هر سرکشی برگزید. اسدی . از آن همه شصت و نه مرد برگزیدند که همه شیخ بودند. (قصص الانبیاء ص ١١٠). همان را که خود خوانده باشی برانی همان را کنی خوار کش برگزینی . ناصرخسرو. زو برگرفت جامه ٔ پشمینی زو برگزید کاسه ٔ سوفارش . ناصرخسرو. طاعت و احسان و علم و راستی را برگزین گوش چون داری بگفت بوقماش و بوقتب ؟ ناصرخسرو. در شهنشاهی ترا یزدان ز عالم برگزید هرکه یزدان برگزیدش برگزیده آن بود. معزی . از انواع حیوان ... آدمی را برگزید. (سندبادنامه ص ٣). بیا تا یک سواره برنشینیم ره مشکوی خسرو برگزینیم . نظامی . بدی دیلم کیائی برگزیدی تبربفروختی زوبین خریدی . نظامی . اجتباء؛ برگزیدن چیزی را برای خود. اِدّثار؛ برگزیدن مال بسیار را. (از منتهی الارب ). استخلاص ؛برای خویش برگزیدن . اصطناع ؛ کسی را از بهر خویش برگزیدن . (دهار). اًصفاء؛ برگزیدن و ویژه کردن دوستی . اطّباء؛ برگزیدن چیزی یا کسی را برای ذات خود. اقتواء؛ برگزیدن جهت خود چیزی را. اًقفاء؛ برگزیدن کسی را به کاری . اًلواء؛ برگزیدن چیزی را برای خود. امتخار؛ برگزیدن از هر چیزی نیکو آنرا. انتخال ؛ برگزیدن بهترین چیز. تخیّل ؛ برگزیدن کسی را و دریافتن خیر ازاو. تلمّؤ؛ برگزیدن برای خود چیزی را. تنخّل ؛ برگزیدن بهترین چیز. خَشب ؛ برگزیدن و جدا کردن چیزی را از چیزی . مَشَظ؛ برگزیدن شهری را. (از منتهی الارب ). نَبات ؛ نبات برگزیدن . نَتف ؛ بهین چیزی برگزیدن . (دهار). نَخل ؛ برگزیدن بهترین چیز. (از منتهی الارب ). نَقد؛ بهترین چیزی برگزیدن . (دهار). ◄ منتخب کردن و پسند کردن . (ناظم الاطباء). پسندیدن و جدا کردن چیزی یا کسی از میان گروهی و جمعی . انتخاب کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : چنین داد پاسخ که دیدم ترا ز گردنکشان برگزیدم ترا. فردوسی . کند هر کس آن کار کو برگزید بدان تا بود کار هر کس پدید. اسدی . ◄ ترجیح دادن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). رجحان دادن . (یادداشت دهخدا). تفضیل دادن . مزیت نهادن . استحباب . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) : که او برگزیند خرد بر هوا به کوشش نروید ز خارا گیا. فردوسی . ترا بر هرکه دارم برگزینم به چشم دوستی جز تو نبینم . (ویس و رامین ). عیب است بزرگ برکشیدن خود را وز جمله ٔ خلق برگزیدن خود را. خواجه عبداﷲ انصاری . تفضیل ؛ برگزیدن کسی را بر دیگری . لَوی ؛ برگزیدن کسی را بر کسی . (از منتهی الارب ). و رجوع به گزیدن شود.