برگشته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برگشته . [ ب َ گ َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) برگردیده . مراجعت نموده . (ناظم الاطباء). بازگشته : منم منم بلبل سرگشته از کوه و کمر برگشته . ؟ التفات ؛ برگشته نگریستن . (از منتهی الارب ). ◄ پشت کرده . منصرف . روی گردان شده : ای امت برگشته ز اولاد پیمبر اولاد پیمبر حکم روز قضااند. ناصرخسرو. ملک چون بیدلان سرگشته میشد ز تاج و تخت خود برگشته میشد. نظامی . شهنشه بخت را سرگشته می دید رعیت را ز خود برگشته می دید. نظامی . ♦ بخت برگشته ؛ نگون بخت : شنید این سخن بخت برگشته دیو بزاری برآورد بانگ و غریو. سعدی . چنین گفت درویش صاحب نفس ندیدم چنین بخت برگشته کس . سعدی . که آن بخت برگشته خود در بلاست . سعدی (گلستان ). ♦ بخت ِ برگشته به راه آمدن ؛ سر آمدن بدبختی . به پایان آمدن تیره بختی . سپری گشتن تیره بختی : وز ایشان بخواهم فراوان سپاه مگر بخت برگشته آید براه . فردوسی . ♦ بخت برگشته دیدن ؛ خود را بیچاره و بدبخت دیدن : جهاندار چون بخت برگشته دید دلیران توران همه کشته دید. فردوسی . ♦ برگشته اختر ؛ بدبخت . (ناظم الاطباء). بدطالع و بداختر. (آنندراج ) : گنهکار برگشته اختر ز دور چو پروانه حیران در ایشان بنور. سعدی . ♦ برگشته ایام ؛ مدبر و بدبخت . (آنندراج ): یکی گربه در خانه ٔ زال بود که برگشته ایام و بدحال بود. سعدی . چون کند عرض نیاز از وی بگردان روی خود این سزای باقر برگشته ایام است و بس . باقر کاشی (از آنندراج ). ♦ برگشته بخت ؛ مدبر و بدبخت . (آنندراج ). شقی : نخواهد فرنگیس برگشته بخت نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت . فردوسی . نه چون من بود خوار و برگشته بخت به دوزخ فرستاده ناکام رخت . فردوسی . بدو گفت کای پیربرگشته بخت چرا سیر گشتی تو از تاج و تخت ؟ فردوسی . چو بشنید رستم برآشفت سخت بدو گفت کای ترک برگشته بخت . فردوسی . بدو گفت کای ترک برگشته بخت سر پیر جادو ببین بر درخت . فردوسی . نه تنها منت گفتم ای شهریار که برگشته بختی و بدروزگار. سعدی . که آن ناجوانمرد برگشته بخت که تابوت بینم منش جای تخت . سعدی . یکی گوش کودک بمالید سخت که ای بوالعجب گوی برگشته بخت . سعدی . چو برگشته بختی درافتد به بند ازو نیکبختان بگیرند پند. سعدی . ♦ برگشته بودن سر بخت ؛ بدبخت بودن . تیره بخت بودن : بداندیش شاه جهان کشته به سر بخت بدخواه برگشته به . فردوسی . ♦ برگشته حال ؛ با تعب و رنج . (ناظم الاطباء). بدبخت : سگی شکایت ایام با سگی می گفت نبینیَم که چه برگشته حال و مسکینم . سعدی . هم او را در آن بقعه زر بود و مال دگر تنگدستان و برگشته حال . سعدی . ♦ برگشته دولت ؛ مدبر و بدبخت . (آنندراج ) : چو برگشته دولت ملامت شنید سرانگشت حسرت به دندان گزید. سعدی . ♦ برگشته رای ؛ که رای و اندیشه ٔ وی تغییر کرده باشد. تغییر عقیده داده : بدو نیم کرده نهاده بجای پراندیشه شد مرد برگشته رای . فردوسی . ♦ برگشته روز ؛ بدبخت . نگون بخت : همه کشته بودیم و برگشته روز به توزنده گشتیم و گیتی فروز. فردوسی . تبه کرده ایام برگشته روز بنالید بر من بزاری و سوز. سعدی . گرفتار در دست، برگشته روز همی گفت با خود بزاری و سوز. سعدی . ♦ برگشته روزگار ؛ بدبخت در دنیا و ناامید. (ناظم الاطباء). ♦ برگشته سر ؛ مدبر و بدبخت . (آنندراج ) : همه شوربختند و برگشته سر همه دیده پرآب و پرخون جگر. فردوسی . تو ز حال زار این برگشته سر هر زمان بهر چه ای آزاده تر؟ اسیری لاهیجی (از آنندراج ). ♦ برگشته شدن بخت ؛ بدبختی رو نمودن . ♦ برگشته طالع ؛ مدبر و بدبخت . (آنندراج ) : فرخنده کوکبی که کند یاد تو بخیر برگشته طالعی که فرامش کند ترا. سعدی . ♦ برگشته طالعی ؛ ادبار. بدبختی . حالت برگشته طالع : در لعل آبدار ز برگشته طالعی باشد همان چو نقش نگین خشک جوی من . میرزا صائب (از آنندراج ). ♦ برگشته قمار ؛ به مراد نشسته نبودن نقش در قمار، و این از اهل زبان بتحقیق پیوسته . (از آنندراج ). کسی که در قمار باخته باشد : کاری بمرادم نشد ازنقش موافق امروز که برگشته قمارم چه توان کرد؟ صائب (از آنندراج ). ♦ برگشته کار ؛ نگون بخت . با وضع و حال دگرگون : به دشت آوریدندش از خیمه خوار برهنه سر و پای و برگشته کار. فردوسی . ♦ دولت ِبرگشته ؛ بخت ِ برگشته . بخت و دولت تیره و سیاه : شیطان در وی [ جمشید ] راه یافت و دولت برگشته اورا بر آن داشت که نیت با خدای عز و جل بگردانید. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٣٣). ◄ مرتد. از دین یا عقیدتی روی گردان شده : حَنیف ؛ برگشته از ملتهای باطل . (ترجمان القرآن جرجانی ). مرتدّ؛ از دین برگشته . (دهار). ◄ منهزم . فراری . شکسته : عبداﷲ بیرون آمد لشکر خویش را بیافت پراکنده و برگشته . (تاریخ بیهقی ص ١٨٧). گرچه امید ظفر با لشکر برگشته نیست می کند صید دل آن برگشته مژگان بیشتر. میرزا صائب (از آنندراج ). ♦ از رزم برگشته ؛ فراری . منهزم : بیامد ز لشکر بسی کشته دید بسی بیهش از رزم برگشته دید. فردوسی . تو ایران سپه را همه کشته گیر و گر زنده از رزم برگشته گیر. فردوسی . ◄ منصرف . ترک عقیده کرده : همه غار و هامون پر از کشته بود سر دشمن از جنگ برگشته بود. فردوسی . ◄ سرنگون . (ناظم الاطباء). مقلوب . منقلب : همه دشت از ایرانیان کشته دید سربخت بیدار برگشته دید. فردوسی . ♦ برگشته باد ؛ زیر و زبر باد. (هفت قلزم ). تباه و واژگون و خراب باد : که کشتت که بر دشت کین کشته باد بدو جاودان روز برگشته باد. فردوسی . که گویند برگشته باد آن زمین کزو مردم آیند بیرون چنین . سعدی . برکنده باد دیده و برگشته باد رو گر چشم بر گهر بود و روی بر زرم . بدیعی سمرقندی (از آنندراج ). ◄ سیر و سیاحت کرده . ♦ برگشته گِردِ جهان ؛ جهاندیده . گِردِ جهان برآمده . در همه جهان رفته : ز لشکر بخوانیم چندی مهان خردمند و برگشته گرد جهان . فردوسی . ◄ شکسته . ◄ رنج برده . ◄ کشته شده . مرده . (ناظم الاطباء). ◄ خراب و تباه . (آنندراج ): ◄ خم شده . منعطف شده . پیچیده . بسوی درون یا برون خم شده . معطوف : اِنشتار؛ برگشته پلک چشم گردیدن . شَتَر؛ برگشته بام چشم گردیدن . (از منتهی الارب ). ♦ برگشته لب ؛ آنکه لبش برگردیده باشد. أقلب . لثع. (منتهی الارب ). ♦ برگشته مژگان ؛ دارای مژگان برگشته : چشم مستت را غم برگشته مژگان تو نیست همچو او صد عاشق روبرقفا را دیده است . کلیم (از آنندراج ). گرچه امید ظفر با لشکر برگشته نیست می کند صید دل آن برگشته مژگان بیشتر. میرزا صائب (از آنندراج ). ◄ منحنی . کج . مقابل راست و مستقیم . ♦ برگشته پشت ؛ خمیده پشت . کوژ : شنید این سخن پیر برگشته پشت به تندی برآوردبانگ درشت . سعدی . ♦ شمشیر برگشته ؛ شمشیر کج . شمشیر خمیده : ز شمشیر برگشته جایی نبود که در غار او اژدهایی نبود. نظامی . ◄ تغییرکرده . ♦ برگشته بوی ؛ بوی بگردانیده . متعفن . (یادداشت دهخدا). ♦ برگشته رنگ ؛ متغیراللون . (یادداشت مؤلف ): طُلحوم ؛ آب برگشته رنگ و مزه . (از منتهی الارب ). ♦ برگشته طعم ؛ مزه بگردانیده . (یادداشت دهخدا). ♦ برگشته مزه ؛ متغیرالطعم . (یادداشت دهخدا). برگشته طعم .