برگفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برگفتن . [ ب َ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) گفتن . شرح دادن . بازگفتن : چو برگفت از اینان گو پیلتن شنیدند گفتار او انجمن . فردوسی . چو برگفت این سخن پیر سخن سنج دل خسرو حصاری شد برین گنج . نظامی . چو برگفت این حدیث خوشتر از جان ز خجلت در زمین شد آب حیوان . نظامی . داننده ٔ راز راز ننهفت با مادرش آنچه دید برگفت . نظامی . گفت برگو تا کدامست آن هنر گفت من آنگه که باشم اوج پر. مولوی . قَص ّ، قَصص ؛ برگفتن قصه . (از دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ). و رجوع به گفتن .