بری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ رِّ) [ ع - فا. ] (ص نسب.) بیابانی، دشتی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ) [ ع. بری ء. ] (ص.) بی گناه، مبرا، پاک. مق. گناهکار.
(بَ رِّ) [ ع - فا. ] (ص نسب.) بیابانی، دشتی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بری . [ ب َرْی ْ ] (ع مص ) تراشیدن تیر را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). تراشیدن . (تاج المصادربیهقی ). ◄ مانده و لاغر کردن سفر کسی را.(از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). نزار کردن ستوراز بسیاری راندن و پیش آمدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ عارض شدن . (از اقرب الموارد از تاج ).
بری . [ ب َرْی ْ ] (اِخ ) نام موضعی است . (منتهی الارب ).
بری . [ ب َ را ] (ع اِ) خاک . (منتهی الارب ). خاک روی زمین . (دهار). تراب . (اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
بیزار، منزجر، متنفر تهی، دور، عاری، محترز مصون بیگناه، پاک، مبرا
فرهنگ طیفی واژهدان
مبرا، تبرئه شده، بریالذمه، معاف، بیگناه
واژگان فارسی سره واژهدان
دشتی، خشکساری، پاک، بیگناه، بیابانی