بری شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بری شدن . [ ب َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) بیزار شدن . (ناظم الاطباء). مبارات : چه کرده ام بجای تو که نیستم سزای تو نه از هوای دلبران بری شدم برای تو. خاقانی . مشو تا توانی ز رحمت بری که رحمت برندت چو زحمت بری . سعدی . وگر ترک خدمت کند لشکری شود شاه لشکرکش از وی بری . سعدی . ♦ بری شدن از کسی ؛ در تداول عوام، از او بیزار شدن . یکباره او را مکروه و منفور دیدن . (یادداشت دهخدا). و رجوع به بری شود. ◄ دور شدن . برکندن : گفت خاقانی از خدا برهم گر ز عشقت بری توانم شد. خاقانی .