بریان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بِ) (ص.)<BR>۱- برشته.<BR>۲- کباب شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بِ) (ص.) ۱- برشته. ۲- کباب شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بریان . [ ب ِرْ ] (نف، اِ) صفت بیان حالت از مصدر بریشتن و برشتن . در حال برشتگی . برشته . (آنندراج ). کباب شده و پخته شده . (ناظم الاطباء). پخته بر آتش . حَنیذ.شِواء. شَوی ّ. مُحاش . مَشوی ّ. مَشویّة : ز دردش همه ساله گریان بدند چو بر آتش تیز بریان بدند. فردوسی . همی دانم که گر فربه شود سگ نه خامم خورد شاید زو نه بریان . ناصرخسرو. زَامر حق وَابکوا کثیراً خوانده ای چون سر بریان چه خندان مانده ای . مولوی . بر خوان عنکبوت که بریان مگس بود شهپرّجبرئیل مگس راست آرزوی . سعدی . صاحب دعوت گفت ای یار زمانی توقف کن که پرستارانم کوفته بریان همی سازند. (گلستان ). صلیقة؛ گوشت بریان پخته . مدمشق ؛ گوشت بریان نیم پخته . (منتهی الارب ). ♦ ماهی بریان ؛ ماهی برشته : وقت را از ماهی بریان چرخ روز نو را میهمان کردآفتاب . خاقانی . در حریم کعبه ٔ جان محرمان الیاس وار علم خضر و چشمه ٔ ماهی ّ بریان دیده اند. خاقانی . ♦ مرغ بریان ؛ مرغ برشته و تف داده . خلاف آب پز : کجا ماه آذر بد و روز دی گه آتش و مرغ بریان و می . فردوسی . بیک تیر پرتاب بر، خوان نهاد برو برّه و مرغ بریان نهاد. فردوسی . چو تاریک شد میزبان رفت نرم یکی مرغ بریان بیاورد گرم . فردوسی . مرغ بریان به چشم مردم سیر کمتر از برگ ترّه بر خوان است . سعدی . ◄ بوداده . سرخ کرده : محمص، مقلو؛ گندم بریان . گندم برشته . (یادداشت دهخدا). طین مقلو؛ گِل بریان . (یادداشت دهخدا). یکی مغز بادام بریان گرم پنیر کهن ساز با نان نرم . فردوسی . ◄ کباب . (ناظم الاطباء) : اگر یک شب به خوان خوانی مراو را مژده ور گردد بخوانی در بهشت عدن بر حلوا و بریانها. ناصرخسرو. چو بریان شد کباب خوانش این بود تنور و آتش و بریانش این بود. نظامی . ♦ بریان الفقراء ؛ در تداول، حسیبک . حسرةالملوک . حسیب بزغاله . (یادداشت دهخدا). رجوع به حسیبک شود. ♦ بریان ِ مُحلاّ ؛ بریان با تره و پودنه و ترخان و نان و پیاز. (برهان ).آن کباب و بریان که با تروپ و تره و سبزی بخورند. (از شرفنامه ٔ منیری ) : وصف بریان محلا چه بگویم با تو در زمانی که بود سبزی و نانش بکنار. بسحاق اطعمه . ◄ خوراکیی است مرکب از گوشت و پیاز چرخ کرده و ادویه که آنرا تفت دهند. (فرهنگ فارسی معین ).و رجوع به بریانی شود : قدری کوفته و بریان هست لیک پالوده ٔ تر بیشتر است . خاقانی . نقلست که مدت چهل سال او را بریان آرزو می کرد و بهای آن او را بدست نیامده بود. (تذکرةالاولیاء عطار). ◄ بره ٔ بریان . بره که بریان کرده باشند: ساطور؛ کارد با دسته ٔ آهن که بدان بریان بکشند. (دهار). ◄ به مجاز، در تب و تاب . در سوز و گداز. سوخته و گداخته : بجانش پر از بیم گریان بدم ز بیم جدائیش بریان بدم . فردوسی . گو تا من از تو دورم و دور از تو گشته ایم بریان بر آتش غم هجر تو چون کباب . مسعودسعد. از آتش حسرت بین بریان جگر دجله خود آب شنیدستی کآتش کندش بریان ؟ خاقانی . ♦ دل بریان ؛ دل سوزان . دل در سوز و گداز : به سرایی درون شدم روزی با لبی خشک و با دلی بریان . فرخی . دیدی مرا به عید که چون بودم با چشم اشک ریز و دل بریان . فرخی . مرا بچشم بدین وقت پار طوفان بود ز چشم طوفان لیکن دلی ز غم بریان . فرخی . همی دوم به جهان اندر از پس روزی دو پای پرشغه و مانده با دلی بریان . عسجدی . چوبازیگر همی رفتند خم داده میانک را بحلق اندر یکی حلقه بتن عریان بدل بریان . عسجدی . حاصل خاقانی از سودای تو چشم گریان و دل بریان بماند. خاقانی .
بریان . [ بْریا/ ب ِ ] (اِخ ) آریستید. سیاستمدار فرانسوی (١٨٦٢-١٩٣٢ م .). وی خطیبی ماهر بودو یازده بار نخست وزیر و وزیر امور خارجه شد. او طرفدار سیاست آشتی با آلمان بود. (فرهنگ فارسی معین ).
مترادف و متضاد واژهدان
برشته، تفته، کباب، مسمن، بلال، تفتیده (متضاد: آبپز) ملتهب، مضطرب، پرسوزوگداز
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه