بریان شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بریان شدن . [ ب ِرْ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) برشته شدن . کباب شدن . اِنشواء.(از تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). تقلّی . (از تاج المصادر بیهقی ). نُضج . (از دهار) : ز تیغ تو الماس بریان شود زمین روز جنگ تو گریان شود. فردوسی . من از دخت مهراب گریان شدم چو بر آتش تیز بریان شدم . فردوسی . در دلو نور افشان شده، زآنجا بماهی دان شده ماهی ازو بریان شده، یکماهه نعما داشته . خاقانی . گاهی ز جان بیجان شدم گاهی ز دل بریان شدم هر لحظه دیگرسان شدم هر دم دگرگون آمدم . عطار. و رجوع به بریان شود. ♦ بریان شده ؛ کباب شده . برشته شده . مشوی . مشویة. و رجوع به بریان شود. ◄ به مجاز، در سوز و گداز شدن . سخت غمگین و متأثر گشتن : به ایرانیان زار و گریان شدم ز ساسانیان نیز بریان شدم . فردوسی . ♦ جان و تن به مهر کسی بریان شدن ؛ در مهر کسی سوختن و زار و ناتوان گشتن در آتش عشق وی : مر مرا بفریفت از آغاز کار تا شدم بریان به مهرش جان و تن . ناصرخسرو. ♦ دل بریان شدن بر کسی ؛ در سوز و گداز شدن : دل من همی بر تو بریان شود دو چشمم شب و روز گریان شود. فردوسی . ♦ روان بریان شدن ؛ سخت غمگین و در سوز و گداز شدن : همانا که آن خاک گریان شود روانش بدین سوک بریان شود. فردوسی . ♦ سینه بریان شدن ؛ سخت متأثر و غمگین و در سوز و گداز شدن : ز درد تو خورشید گریان شود همان ماه را سینه بریان شود. فردوسی .