بریده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بُ دِ) (ص مف.)<BR>۱- قطع کرده، جدا شده.<BR>۲- شکافته شده.<BR>۳- زخم شده.<BR>۴- ختنه شده.<BR>۵- خسته و ناتوان شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بُ دِ) (ص مف.) ۱- قطع کرده، جدا شده. ۲- شکافته شده. ۳- زخم شده. ۴- ختنه شده. ۵- خسته و ناتوان شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بریده . [ ب َ دَ / دِ ] (اِ) رهگذر و معبر و تنگ و گدار و پایاب . (ناظم الاطباء).
بریده . [ ب ُدَ / دِ ] (ن مف / نف ) مقطوع . قطعشده . (ناظم الاطباء). أجذّ. جَذیذ. جَزیز. صَریم . ضَنیک . قَطیل . مَجزوز. مَحذوذ. مَحذوف . مَشروص . مَصروم . مَفروض . مَفصول . مَقطول . مَمنون . مَنجوّ. موضَّع. هِبِرّ : که چون برد خواهد سر شاه چین بریده بر شاه ایران زمین . فردوسی . ز تابوت چون پرنیان برکشید سر ایرج آمد بریده پدید. فردوسی . بدو گفت آن خون گرم منست بریده ز بن بار شرم منست . فردوسی . ازیرا خون همی بارم ز دیده که خون آید ز اندام بریده . (ویس و رامین ). در سایه ٔ رکابت دلها نگر فتاده بر پایه ٔ سریرت سرها نگربریده . خاقانی . لحم خَرادیل ؛ گوشت بریده ٔ پاره پاره . خُزاعة؛ قطعه ٔ بریده از چیزی . (منتهی الارب ). ♦ امثال : سر بریده سخن نگوید . ♦ بال بریده ؛ پرنده ای که بالش بریده باشند : باز سفید روضه ٔ انسی چه فایده کاندر طلب چو بال بریده کبوتری . سعدی . ♦ بریده آمدن ؛ پیموده شدن : همه شب براندیم و بیشه ها بریده آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٦٥). دو منزل بود که بیک دفعه بریده آمد. (تاریخ بیهقی ص ٤٦٥). ♦ بریده آواز ؛ آنکه آوازش مقطع باشد.قَطع. (از منتهی الارب ). ♦ بریده بریده ؛ قطعه قطعه شده . مقطع. ♦ بریده بریده سخن گفتن ؛ با لکنت زبان اداکردن سخن . ♦ بریده بینی ؛ آنکه بینی وی بریده باشند. أجدع . أخرم . مشروف الانف . و رجوع به بینی بریده در همین ترکیبات شود. ♦ بریده پا، بریده پای ؛ که پایش بریده باشند. مَجذوف . (از منتهی الارب ) : چو خاک ساکن و منبل مخسب در پستی بریده پای نه ای خاک را ندیم مشو. ؟ (از مقامات حمیدی ). ♦ بریده پر ؛ که پرهای او بریده باشند. بریده بال : اگرچه بریده پرم جای شکر است که بند قفس سخت محکم ندارم . خاقانی . پای رفتن نماندسعدی را مرغ عاشق بریده پر باشد. سعدی . ♦ بریده دست ؛ که دستش بریده باشند. أجذم . أشل ّ. أقطع. مَیدی ّ: مُجذَّم ؛ بریده دست و پای . (منتهی الارب ). ♦ بریده دم ؛ دم کوتاه شده . (ناظم الاطباء). که دم او بریده باشد.جانوری که دمش را قطع کرده باشند. دم بریده . (فرهنگ فارسی معین ). أبتر. بَتراء. محذوف الذنب : تَبتیر؛ بریده دم کردن . (تاج المصادر بیهقی ). ۩ کنایه از محیل و حیله گر. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ بریده دنبال ؛ که دنبال نداشته باشد: أبتر؛ بریده دنبال و بی فرزند. (زمخشری ) (تاج المصادر بیهقی ). ♦ بریده زبان ؛ که زبانش بریده باشد : چون ماهی ار بریده زبانی دلت بجاست دل در تویونس است زبان دان صبحگاه . خاقانی . گر به جهان زین نمط کس سخنی گفته است بنده به شمشیر شاه باد بریده زبان . خاقانی . دراین مقام کسی کو چو مار شد دوزبان چو ماهی است بریده زبان در آن مأوی . خاقانی . زبان ناطقه در وصف شوق نالانست چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست ؟ حافظ. ۩ کنایه از خاموش و ساکت . (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). و رجوع به زبان بریده در همین ترکیبات شود. ♦ بریده سر ؛ که سرش بریده باشند : بریده سر دگرباره نروید ازیرا هیچ دانا خون نجوید. (ویس و رامین ). چو مهرم را بریدی بر جفا سر بریده سر نروید بار دیگر. (ویس و رامین ). این مرتبت نیافت که محمود تاج دین از یک بدست کلک بریده سر نزار. سوزنی . طراربریده سر چو طیار آویخته بی زبان ببینم . خاقانی . ♦ بریده شدن ؛ منقطع گشتن . اختزال . اخریراق . انبتات . انبتار. انبتاک . انجذاذ. انجذام . انجزام . انجیاب . انحذام . انخرام . انخزال . انخلاء انغراف . انفصال . انفصام . انقراض . انقضاب . انقطاع . بَلَت . تَخذّم . تَرّ.تُرور. تصرّم . تقطﱡل . خَذم . (از منتهی الارب ) : سرانجام گردد برو تیره بخت بریده شودآن گزیده درخت . فردوسی . انقعار؛ بریده شدن از بیخ . جَذَم ؛ بریده شدن دست کسی . سَفاء؛ بریده شدن شیر ناقه . قَطع، قَطَعة؛ بریده شدن دست از بیماری . (از منتهی الارب ). ۩ منقرض شدن . مقطوع شدن : چنانکه تمامت هلاک شدند و هیچکس نماند و نسل آن قوم بریده شد. (قصص الانبیاء ص ٩٥). ۩ گسستن . جدا شدن : تَدابر؛ بریده شدن از همدیگر. (از منتهی الارب ). تَقاطع، تَهاجر؛ از یکدیگر بریده شدن . ♦ بریده گوش ؛ گوش بریده . (ناظم الاطباء). أصلم :جدّاء؛ زن بریده گوش . شاة جَدفاء؛ گوسپند اندک بریده گوش . جمل مَقصوّ (مَقصی ّ)؛ شتر بریده گوش . (از منتهی الارب ). ♦ بریده مو ؛ آنکه مویش بریده باشد : بود که روز اًذا الشمس کورت بینام بنات نعش فلک را بریده موی ومصاب . خاقانی . مطموم الرأس ؛ بریده موی سر. (منتهی الارب ). ♦ بینی بریده ؛ مثله شده . که بینی او بریده شده باشد : زن کفشگر... خواهرخوانده را بینی بریده یافت . (کلیله و دمنه ). و رجوع به بریده بینی در همین ترکیبات شود. ♦ حلق بریده ؛ که حلق و گلوی وی بریده باشند. گردن زده : همای شخص من از آشیان شاهی دور چو مرغ حلق بریده به خاک برمی گشت . سعدی . ♦ دست وپابریده ؛ آنکه دستها و پایهای او را بریده باشند: دست وپابریده ای هزارپایی را بکشت . (گلستان سعدی ). ♦ دنب بریده ؛ حیوانی که دنبش بریده باشد. أهلب . (از منتهی الارب ). ♦ زبان بریده ؛ که زبانش بریده باشد. ۩ خاموش . (آنندراج ): زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم . سعدی (از آنندراج ). و رجوع به بریده زبان در همین ترکیبات شود. ◄ گسسته . (یادداشت دهخدا). جداشده . دورشده : کجا آنکه درکوه بودش کنام بریده ز آرام و از کام و نام . فردوسی . مُقطَع؛ بریده از خانمان . (منتهی الارب ). ♦ پیوندبریده ؛ آنکه پیوند خویش گسسته باشد. قطعرابطه کرده : ای یار جفاکرده و پیوندبریده این بود وفاداری و عهد تو بدیده . سعدی . ◄ دورشده . ترک دوست و یار کرده : ترا از چشم من ناگاه ببْرید دل من زآن بریده خون ببارید. (ویس و رامین ). ◄ مختون . سنت کرده . (یادداشت دهخدا). ◄ منقطع. منقرض : دانی چه گفته اند بنوعوف در عرب نسل بریده به که موالید بی ادب . سعدی . ◄ پارچه ٔ اندازه شده برای لباس و جز آن . (ناظم الاطباء) : چه جامه ٔ بریده چه از نابرید که کس در جهان بیشتر زآن ندید. فردوسی . ♦ جامه ٔ نابریده ؛ جامه ٔ بریده نشده : نماز دیگر آن روز صلتی ازآن وی رسولدار برد دویست هزار درم ...و پنجاه پارچه جامه ٔ نابریده . (تاریخ بیهقی ). ◄ شکسته : سعدی تو نیز ازین قفس تنگنای دهر روزی قفس بریده و مرغش پریده گیر. سعدی . ◄ کلچیده . خاثر. دفزک شده . خفته . رائب . (یادداشت دهخدا). رجوع به بریدن در «شیر» خوراکی شود. ◄ پیموده . طی شده . درنوردیده . ♦ نابریده ؛ طی نکرده . نپیموده : نابریده برج خاکی را تمام برج بادیشان مکان دانسته اند. خاقانی . ◄ معین کرده : هر روز هزار دینار بریده به اسم حویج بها به خزانه ٔ او می فرستاد. (جهانگشای جوینی ). ◄ (اِ) نوعی حلوا. پیش پاره . پیش یاره . حلوای بریده . شفارج . (زمخشری ). رجوع به پیش پاره و پیشیاره و شفارج شود.
مترادف و متضاد واژهدان
جدا، قطع، گسسته، منقطع ناامید، وازده (متضاد: امیدوار)