بریده گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بریده گشتن . [ ب ُ دَ / دِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) بریده گردیدن . بریده شدن . منقطع شدن : ور سایه ز من بریده گردد هم نیست عجب ز روزگارم . خاقانی . انقطاع ؛ بریده گشتن و گسستن رسن . (از منتهی الارب ). ◄ منقرض گشتن : بر دست ماهویه مرزبان مرو کشته شد و نسل ملوک فرس بریده گشت . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٢٦). و رجوع به بریده گردیدن شود.