بریشمین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بریشمین . [ ب َ ش َ ] (ص نسبی ) ابریشمین : چنگ بریشمین سلب کرده پلاس دامنش چون تن زاهدان کز او بوی ریای نو زند. خاقانی . ♦ بریشمین کلاه ؛ که کلاه ابریشمین دارد : پیله که بریشمین کلاه است از یاری همدمان راه است . نظامی .