بزباز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزباز. [ ب ُ ] (نف مرکب ) یعنی کسی که بز را تعلیم بازی و جستن و رقاصی دهد، عامل آن عمل را بزباز و آن عمل را بزبازی گویند. (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). شعبده بازی که بز و بوزینه را با هم می رقصاند. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : پهلوان طاهر بزباز که چندین زین پیش دهر دون زاده بدش منصب مخلص خانی . محسن دباغی (از بهار عجم ). من گرگ پیر فضلم و بزباز این فلک میراندم بهر طرفی همچو گوسفند. ملک الکلام بهاءالدین محمد (از بهار عجم ). ◄ آنکه بازی کردن بزرا دوست دارد. (فرهنگ فارسی معین ).
بزباز. [ ب َ ] (ع ص ) غلام سبک روح در سفر. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). بزابز. (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) نای آهنین که بر دهان دمه ٔ آهنگران باشد. ◄ فرج . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
بزباز. [ ب َ ] (اِ) به عربی بسباسه خوانند و بعضی گویند پوست جوز است و بعضی دیگر گویند شکوفه و گل و بهار جوز است . (برهان ) (آنندراج ) (از انجمن آرای ناصری ). بسباسه که قشر دوم جوزبوا باشد. (ناظم الاطباء). بسباس . (شرفنامه ٔ منیری ). یک نوع دوائی است . (فرهنگ شعوری ) : فلفل و میخک و بزباز و کبابه ٔ چینی جوز بویا بود و هیل و قرنفل در کار. بسحاق اطعمه .