بزبان گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزبان گرفتن . [ ب ِ زَ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) (از: ب + زبان + گرفتن ) برداشتن بزبان . بزبان آوردن : چنان گداخت مرا فکر آن دهان و میان که می توان بزبان چون خبر گرفت مرا. صائب (از بهار عجم ). ◄ کنایه از سخنان ناسزا گفتن و نیز رسوا کردن . (بهار عجم ) (آنندراج ). ◄ نواختن . (یادداشت دهخدا) : آن لطف کو که تا ز برش زود نگذرم از گرمی سخن بزبانم گرفته بود. شانی تکلو (از بهار عجم ). من چون هدف نمی روم از جای خویشتن مژگان او عبث بزبانم گرفته است . صائب (از بهار عجم ). دیگر بطعن عشق بتانم گرفته اند طوطی نیم، چرا بزبانم گرفته اند؟ محمدسعید اشرف (از بهار عجم ). نرمی ز هرکه دیده گرفتار گشته ام حرفم که مردمان بزبانم گرفته اند. محسن تأثیر (از بهار عجم ). عیشم بزبان گرفته گوئی کز خاطر غم شدم فراموش . طالب آملی (از بهار عجم ).