بزرگ شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزرگ شدن . [ ب ُ زُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) بالیدن . (یادداشت بخط دهخدا). عظم . عظامة. (منتهی الارب ). استعظام . (تاج المصادر بیهقی ). کبارة. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ). از درجات خردی گذشتن و به کلانی رسیدن . از سنین کودکی بالیدن و بزاد برآمدن : عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود. (گلستان ). ◄ محترم شدن . مقام و منزلت یافتن : تو یاد هرکه کنی در جهان بزرگ شود مگر که دیگرش از چشم خویش بگذاری . سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
رشد کردن، نمو کردن بالغ شدن، برومند شدن، رشید شدن تنومند شدن، جسیم شدن، گندهشدن (متضاد: کوچک شدن) چاق شدن، فربه شدن (متضاد: لاغر شدن) ستبر شدن، ضخیم شدن، کلفتشدن عظیم شدن، گسترده شدن، وسیع شدن پرتوان شدن، توانا شدن (متضاد: نات)