بزرگوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بُ زُ) (ص مر.)<BR>۱- شریف، محترم.<BR>۲- باشکوه، با جلال.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بُ زُ) (ص مر.) ۱- شریف، محترم. ۲- باشکوه، با جلال.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزرگوار. [ ب ُ زُرْگ ْ ] (ص مرکب ) کبیر و عظیم . شریف . فاضل . باشکوه . توانا. نجیب . مشهور. علی . جبار. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ) (مجمل اللغة). متکبر. عالی . متعالی . کبیر. (السامی ). ماجد. مجید. (ربنجنی ). کریم . (محمودبن عمر). نبیه . (زمخشری ). مزیدعلیه بزرگ . (بهارعجم ) (غیاث اللغات ). مزیدعلیه بزرگ چون قبه و تحفه و درخت و بخت . (آنندراج ). جلیل . شریف . گرامی . نجیب . عظیم . خطیر. دور از آفت . عزیز. (یادداشت بخط دهخدا).و این صفت اشیاء و اشخاص و غیر آن آید : دیر زیاد آن بزرگوار خداوند جان گرامی بجانش اندر پیوند. رودکی . آگه نبود ایچ که دهقان مرا ز دور با آن بزرگوار عروسان همی بدید. بشار مرغزی . [ برمک ] مردی بزرگوار بود و از آداب تازی و پارسی بهره داشت . (تاریخ بخارا). و افسون این مردبزرگوار [ خواجه احمد حسن ] بر وی کار کرد. (تاریخ بیهقی ص ١٤٤). ندانیم که حکم بزرگوار پدرم امیر ماضی در آن بر چه رفته است . (تاریخ بیهقی ). فصلی دراز بیاوردم و در مدح غزنین این حضرت بزرگوار که پاینده بادو مردم آن . (تاریخ بیهقی ص ٢٧٧). و آن کنشت بنزدیک بنی اسرائیل بنای بزرگوار بود. (تاریخ بیهقی ). ای کنیزک گناه مهتر تو بزرگوارتر از آنست که آن را آمرزش توان کرد. (نوروزنامه ). هیچ نعمتی بهتر و بزرگوارتر ازشراب نیست از بهر آنکه در هیچ طعامی و میوه ای این هنر و خاصیت نیست که در شراب است . (نوروزنامه ). و از این رهط بزرگوار بوده السید الاجل . (تاریخ بیهق ). ◄ مهم و معتبر : سخن ارچه بزرگوار بود نیکی آن در اختصار بود. ؟ بزرگوارا کاری که آمد از پدرت بدولت پدر تو نبود هیچ پدر. فرخی . بشکیب تا ببینی کآخر کجا رسد این کار از آن بزرگ نژاد بزرگوار. فرخی . ای یادگار مانده جهان را و ملک را از گوهر شریف و تبار بزرگوار. فرخی . مجمع شاعران بود شب و روز خانه ٔ آن بزرگوار جهان . فرخی . و این نامی است که بر هر کتاب نجومی بزرگوار افتد. (التفهیم ). و شب پانزدهم از ماه شعبان بزرگوار است واو را شب برات خوانند. (التفهیم ). ممکن نگردد آنچه اندرین شهر بزرگوار بوده است بعمرهاء دراز گفته آید.(تاریخ سیستان ). و آن ریگ ایشان را خزینه ای بزرگواراست که همه چیزی که خواهند بریگ اندر کنند هرچند که سالیان برآید نگاه دارد. (تاریخ سیستان ). و اندر زمین ما جای بزرگوارتر نیست زآن جایگاه که او را [ محمد (ص ) را ] در کنار گیرد. (تاریخ سیستان ). کسی که از پس احمد روا بود مرسل بزرگوار امیرامام خاقانی است . افضل الدین ساوی . خواجه بزرگوار بزرگست نزد ما وز ما بزرگتر ببر خسرو خطیر. منوچهری . نوروز ازین وطن سفری کرد چون ملک آری سفر کنند ملوک بزرگوار. منوچهری . درخورد همت تو خداوند جاه داد جاه بزرگوار و گرانمایه و هجیر. منوچهری . تاش به حوا ملک خصال همه ام تاش به آدم بزرگوار همه جد. منوچهری . چندان، شهریست بزرگوار از شهرستانهای چین . (لغت نامه ٔ اسدی از یادداشت دهخدا). من شیعت حیدرم تو کن عفو این یک گنه بزرگوارم . ناصرخسرو. خاطر و دست تو دبیرانند اینْت کاری بزرگوار و هژیر. ناصرخسرو بازگو تا چگونه داشته ای حرمت آن بزرگوار حریم . ناصرخسرو. قلعه ایست [ ارنبه ] سخت استوار و بزرگوار. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٥٩). قصری بنا کرد بنام خویش آزرمی دخت اندر هامون و نشستنگاهی بزرگوار بر سر تل و آن اثر هنوز برجایست . (مجمل التواریخ ). غرفه ها و بناها بفرمود کردن بزرگوار. (مجمل التواریخ ). آنجا که فرات در دجله آمیزد شهری بزرگوار بنا کند. (مجمل التواریخ ). و همیشه ملوک و امراء و اصفهبدان طبرستان بزرگوارتر از همه بودند.(تاریخ طبرستان ). دیدم شبی بخواب درختی بزرگوار از علم و عقل و عدل برو شاخ و برگ وبار شاها بساز مجلس و می نوش کن که هست امروز تو ز دی به و امسال تو ز پار دولت همی ز تهنیت آمد که کرده ای جشن بزرگوار بروز بزرگوار شادیم و کامکار که شاد است و کامکار میر بزرگوار به عید بزرگوار. امیر معزی . از تواضع بزرگوار شوی وز تکبر ذلیل و خوار شوی . سنایی . شاهی که تا خدای جهان را بیافرید چون او ندید چشم سپهر بزرگوار. عمعق . بزرگوارا دانی که بنده را هر سال بدست برّ تو باشد مبرتی مرسوم . سوزنی . ذکر این فتح بزرگوار در جهان سائر گشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٩٥). تحفه های بزرگوارش داد بر یکی در عوض هزارش داد. نظامی . نور نظر بزرگواران محراب نماز تاجداران . نظامی . مهتران و بزرگان ... نباشد اظهار قوت ... تا خصم بزرگوار. (کلیله و دمنه ). یکی از ملوک آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانند... (گلستان ). گفت ای خداوند روی زمین لایق قدر بزرگوار پادشه نباشد... (گلستان ). ◄ مرد عالم و حکیم و فیلسوف . (ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی