بزرگواری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزرگواری . [ ب ُ زُرْگ ْ ] (حامص مرکب ) بزرگی . جلال . شکوه . افتخار. نجابت . اصالت . (ناظم الاطباء). عظمت . جلال . دولت . اقبال . (آنندراج ). قفوة.خیر. مجد. (منتهی الارب ). کبریاء. وقار. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ). علاء. (دستوراللغة). مکرمت . مفخرت . (مهذب الاسماء). عظمت . عظم . علاء. علو. جبروت . کبر. کبریاء. (السامی فی الاسامی ). مأثره . شرف . جلال . کرامت . مجد. مجدت . مکرمت . شرافت . نباهت . عزت . ذکر. عالیجنابی . (یادداشت بخط دهخدا). بزرگ بودن : بزرگواری و کردار او و بخشش او ز روی پیران بیرون همی برد آژنگ . فرخی . گشت بفضل و بزرگواری معروف همچو بعلم بزرگوار فلاطون . فرخی . هر کس که قصد کرد بدو بی نیاز گشت آری بزرگواری داند بزرگوار. فرخی . درخواستی تو شعرم این آمدت ز راوی اینت کریم طبعی اینت بزرگواری . منوچهری . و کسری اپرویز به درجتی رسید در بزرگواری ... کس ملکی را مانند آن نبود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٢). بفرمود از آن خشم تا کرسی و طلسمها و تخت بدان بزرگواری از جای برکندند و مسجد را خراب کردند. (مجمل التواریخ ). اندر بزرگواری او نیست هیچ شک وندر بزرگواران مانند او کم است . سوزنی . کز ملک عرب بزرگواری بوده ست بخوبتر دیاری . نظامی . کای در عرب از بزرگواری درخورد شهی و تاجداری . نظامی . چون رفت عروس در عماری بردش ببسی بزرگواری . نظامی . خدای راست مسلم بزرگواری و حلم که جرم بیند و نان برقرار میدارد. (گلستان ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی