بزشکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزشکی . [ ب ِ زِ ] (حامص ) طبابت . (ناظم الاطباء) : اگرچه بود میزبان خوش زبان بزشکی نه خوب آید از میزبان . اسدی (از آنندراج ). عرب بر ره شعر دارد سواری بزشکی گزیدند مردان یونان . ناصرخسرو.
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزشکی . [ ب ِ زِ ] (حامص ) طبابت . (ناظم الاطباء) : اگرچه بود میزبان خوش زبان بزشکی نه خوب آید از میزبان . اسدی (از آنندراج ). عرب بر ره شعر دارد سواری بزشکی گزیدند مردان یونان . ناصرخسرو.