بزمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بزمان . [ ب ِزَ ] (ق مرکب ) (از: ب + زمان ) درزمان . فی الفور. درساعت . دردم . فوراً. (یادداشت بخط دهخدا) : خبر شنید که شیری براه دید کسی ز جنگ روی بدان صید کرد هم بزمان . فرخی . ساقی طرفه که گر دست بزلفش ببری دست و انگشت تو پرحلقه شود هم بزمان . فرخی . صفی که خواجه بدو رو نهاد روز نبرد تهی شود ز سوار و پیاده هم بزمان . فرخی . گویی تو از قیاس که گر برکشد کسی یک کوزه آب ازو بزمان تیره گون شود. لبیبی یا عنصری .
بزمان . [ ] (اِخ ) طایفه ای از طوایف بلوچستان مرکزی به ناحیه ٔ بمپور. این طایفه مرکب از ٤٠ خانوار است که در کوه بزمان سکونت دارند. مذهبشان شیعه است و فقیرو بی بضاعت هستند. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ٩٩).
بزمان . [ ] (اِخ ) (کوه ...) در مشرق بم و نرماشیر است . (یادداشت بخط دهخدا).